|
دوشس |
پسر آقای همکار دو سه روزی است که وارد بخش ما شده. البته به عنوان یک نیروی پیمانی و نه رسمی. آقای همکار پدرانه دنبال کارهای اوست. برای جور کردن میز و صندلی و کامپیوتر عجله دارد. علیرغم کمبود فضایی که بعد از تغییرات اخیر و اضافه شدن تعداد زیادی نیرو به بخشمان داریم، سعی می کنم جایی مناسب برایش جور کنم. همان روز اول برایش درخواست کامپیوتر می دهم. آقای میم پدر اجازه نمی دهد تا نیروهای خدماتی برسند. خودش سر میز را گرفته و آورده. آقای میم پسر کامپیوتر را راه اندازی می کند. آقای میم پسر مهندس است، خوب حرف می زند. کاربلد است. اما باوجود قد بلند و هیکل درشتش، با آن ریش و سبیل و شکم برآمده اش، هنوز معصومیت بچه گانه در چشمهایش دارد. آقای میم پدر و نگرانی های پدرانه اش را که می بینم دلم می لرزد. دوست ندارم هیچوقت شرایطی پیش بیاید که بادخترک همکار بشوم. طاقت اینکه کسی جلوی چشم من به او بگوید بالای چشمت ابروست را ندارم. [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٢ ب.ظ ] [ آنا ]
[ نظرات () ]
14 و 15 اردیبهشت - نمایشگاه بین المللی با آقای همسر بین غرفه ها می چرخیم. با دیدن فعالیت دخترکان و پسرکان دبستانی، راهنمایی و دبیرستانی برای اجرای هرچه بهتر کارها و برنامه هایشان، جلب و جذب بازدیدکنندگان و نحوه ارائه مطالب غرق لذت می شویم. موضوعات مطرح شده بسیار مختلف و متنوع و بعضا جذاب هستند. همه چیز پیدا می شود. از ارائه تاریخچه پیدایش و انقراض دایناسورها که مسلسل وار و بدون مکث و فرصت نفس کشیدن توسط 4 دختر دبستانی ارائه می شود تا تشریح همستری که ساعتی پیش دیوانه وار در قفس دور خودش می چرخید و حالا دست و پایش با سوزن روی یونولیت دوخته شده ولی هنوز قلبش می زند و دل آدم را به درد می آورد. رژ لب و رنگ موی گیاهی، چنگ لیزری، ماکت بناهای تاریخی، شبیه سازی عملکرد اعضای بدن مثل گوش و شش، غنی سازی ماست با روغن ماهی، ساخت الیاف با کاغذهای بازیافتی، فوتبال دستی سخنگو، انواع روباتها و سازه های ماکارونی، بالن، گلایدر و هاورکرافت و موشک آبی، کوره آفتابی و دهها و دهها موضوع دیگر. بعضی موضوعات در غرفه ها ارائه می شود، بعضی به شکل سمینار و برخی هم در مسابقه. تلاش بچه ها و رقابت جدیشان دیدنی بود. مدرسه دخترک هم غرفه دارد، هم سمینار و هم با هواپیمای مدل و سازه های ماکارونی در سه گرایش سازه های سنگین و سبک و ستون فشاری در مسابقه شرکت می کند. خلاصه که جای همه پدر و مادرهای اهل دل خالی بود. من و آقای همسر لذتی بردیم وافر و اساسی. عرصه رقابتی جالبی بود. با وجود تمام کج سلیقگی ها و کمبودها و بی توجهی هایی که به مقوله مهم آموزش و پرورش می شود، فعالیتهای ارزشمند جسته گریخته و خودجوشی هم می شود که ایکاش درست هدایت شود. حیف است اگر از اینهمه توان و پتانسیل بالا، درک قوی، ایده های عالی و ناب، نیروهای جوان و سرشار از خلاقیت استفاده بهینه نشود. گاهی یادمان می رود که چقدر می شود بچه ها را جدی گرفت. چه کارها که از دستشان بر نمی آید. چهره دوست داشتنی آن پسرک با روپوش سفید پزشکی و چشمهای بادامی و لپهای قرمز یا آن دخترک ریز نقش چادری که با آب و تاب برای آقای همسر از چگونگی نقشه برداری هوایی می گفت از دهنم پاک نمی شود. کافیست به بچه ها اعتماد کنیم و شرایط را برایشان مهیا کنیم تا توان و استعداد خودشان را بشناسند و کمک کنیم در مسیر مورد علاقه شان گام بردارند. باورم نمی شد که دخترک اینهمه کار سنگین و فشرده و تعطیل کاری پنجشنبه، جمعه را تاب بیاورد. اما به قول خودش شیرین ترین روزهای عمرش را پشت سرگذاشت و تجربه و خاطره ای دلپذیر برایش رقم خورد. مراسم اختتامیه در فضای باز با کُری خوانی بچه ها و دست و آواز و خنده و شادی شروع می شود و اعلام برندگان با شدت گرفتن باران، سرعت می گیرد و مراسم شتابزده جمع می شود و اهدای تندیسها و جوایز به ارسال به مدارس موکول می گردد. [ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ب.ظ ] [ آنا ]
[ نظرات () ]
این روزها خیلی حساس و شکننده شده ام. البته حساسیت من که چیز تازه ای نیست. منظورم این است که آستانه تحملم خیلی پایین آمده. خیلی کم سابقه داشته که من با همکارانم درگیری لفظی پیدا کرده باشم یا صدایم را بلند کرده باشم، اما این مورد در یک ماه اخیر دو سه بار اتفاق افتاده. یعنی شدت عصبانیتم به حدی رسیده که یک لحظه نتوانستم خشمم را کنترل کنم و در حد یکی دو جمله با همکارانم تندی کردم و همین عصبانیت و تندی کوتاه مدت جوری از من انرژی گرفته که کل روزم را به هم ریخته. آخرینش امروز صبح بود و بعدش هم کلی از دست خودم حرصی شدم که این آدم و آن موضوع، ذره ای ارزش اینهمه به هم ریختگی را نداشت و ای کاش خودم را کنترل کرده بودم. [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٤ ب.ظ ] [ آنا ]
[ نظرات () ]
گاهی زمان لازمه برای اینکه بفهمیم: و باز زمان لازمه برای اینکه مطمئن بشیم:
[ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ب.ظ ] [ آنا ]
[ نظرات () ]
پنج شنبه شب بود. میهمانانم تازه رفته بودند. برای مهمانی فردا ظهر خانه مامان با خاله قرار گذاشته بودیم که صبح با هم برویم. از آن مهمانی های زنانه ای بود که شاید مثل سال کبیسه، هر چهار سال یک بار به تور من بخورد و با برنامه من جور بشود. از شما چه پنهان ذوقش را داشتم. دلم گپ و گفت زنانه می خواست. [ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٩ ب.ظ ] [ آنا ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |