دوشس

زن همیشه زیباست
گاهی انتقــام جو و گاهی عـاشق پیشه
می آفرینــد و گاهی می میرانــــد !
با هر خطایی دلگیر و با پرســتش آرام می گیرد
گویا ، " زن " نیز طبع خــدایی دارد...‬

 

 

پ.ن: متن از طریق ایمیل به دستم رسیده است.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ توسط آنا



توی خونه بابا اینها هستیم. دارم با شوهر خواهرم صحبت می کنم. از ماجراهای اخیر اداره، از رژیم جدید، از بی عدالتی ها، از عملکرد عجیب و غریبشون، از پارتی بازی ها و تخلفات آشکارشون، از دغدغه های خودم، از فضای مشمئز کننده جدید، از ناامنی شغلی و روانی و خیلی چیزهای دیگه. او مشتاقانه می پرسید و من جواب می دادم که بابا عجولانه پرید وسط صحبتمون و با توجیهات و دلایلی که بیشتر درجهت پاک کردن صورت مسئله بود، نذاشت ادامه بدم و بحثو ختم کرد..... او یک پدره. همیشه پدره و من هم همیشه برای او دختر بچه ای هستم که باید مراقب باشه که بلور رویاهام ترک برنداره.

دو سه روزی هست که آقای همسر بعد از یک هفته از سفر کاریی که فعلا برنامه روتین زندگیمون شده برگشته و با اومدن او و خنده های شاد و سرمستانه دخترک، خونه رنگ و بوی دیگری به خودش گرفته.

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ توسط آنا



من تلخ بودم؟؟؟

تو شیرینم می کردی ...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط آنا



تابوشکنی بود!؟! اعتراض؟ دهن کجی؟ راهی برای ارتزاق؟ روشی برای دیده شدن؟ اقتضای طبیعی زندگی حرفه ای ات و یا .... ؟!؟
نه تحسینت می کنم و نه تقبیح و نه قضاوت. نه برایت هوراااا می کشم و نه تخم مرغ گندیده به سویت نشانه می روم. یادم نمی رود که تو یک بازیگری و بس. فقط می گویم هرچه که بود و با هرانگیزه و هدفی که بود، بسیار بدموقع بود. الان وقتش نبود. نگذاشتی طعم شیرین این جدایی را دو روز مزمزه کنیم. گَزَک را دادی به دست یاوه گویان که بگویند: "اقدام وقیحانه هنرپیشه فیلم اصغر فرهادی"




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ توسط آنا



امروز اردوی زمستانی مدرسه دخترک بود. به مناسبت پایان امتحانات ترم اول. از قضا اردوگاه، همان اردوگاهی بوده که پارسال جشن فارغ التحصیلی دبستان دخترک آنجا برگزارشده بود و او و دوستانش یک روز را آنجا با هم گذرانده بودند. دخترک نوجوان ما امروز به قول خودش در ابتدای ورودش به اردوگاه دلش گرفته بود به یاد پارسال و دوستان دوران ابتدایی اش و کمی طول کشیده بود تا توانسته بود از آن حال و هوا و دل گرفتگی بیرون بیاید و از اوقاتش با دوستان جدید لذت ببرد.

امروز بعد از چیزی نزدیک به 4 ماه دوستی با دنیا، وقتی در اردوگاه صحبتهایشان گل انداخته بود، بالاخره به خودش اجازه داده بود که از او درباره مادر غایبش و دلیل زندگی او و برادر و پدرش با عمه شان سوال کند. نشسته بود پای درددل دنیا که از 5 سالگی خودش و 2 سالگی برادرش گفته بود و زندگی در آمریکا و ترک آنها توسط مادرش و بی مهری های مادر در دیدارهای بعدی که هیچوقت غذای خانگی برای بچه هایش نپخته بود و به جز هله هوله چیزی در شکم آنها نریخته بود و بعد هم ترک دائمی و دوری 7 ساله شان از هم. دخترکم کلی غصه دار شده بود امروز.

و باز هم دخترک، او  و 5 نفر از دوستانش نشسته اند میانگین تاریخ های تولدشان را گرفته اند که 14 مهر شده و چون مهر را دوست نداشته اند، بر سر 14 اسفند با هم به توافق رسیده اند و قراردادی نوشته و امضا کرده اند که 20 سال دیگر یعنی سال 1410 در تاریخ 14 اسفند، هرکجای دنیا که باشند خودشان را به پای برج میلاد برسانند و با هم دیداری داشته باشند. شغلشان، ماشینشان و حتی لباسی هم که آن روز خواهند پوشید با ذکر دقیق جزئیات و رنگ در این قرارداد ذکر شده است....
خدایا به دلهای پاک و پرامیدشان نگاه کن و خودت یک جوری اوضاع را سرو سامان بده. در مورد لباس و شغلشان، حتی آنی که فضانوردی را انتخاب کرده بود، می شود امیدوار بود، اما در مورد ماشینهایشان، فقط دست خودت را می بوسد....




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ توسط آنا


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
پيوند ها

 
Blog Skin