نگاهت کردم . دقیق و موشکافانه . سعی کردم تمام زوایای چهره ات ، مو به مو توی ذهنم حک بشه . سه چهار سال پیش ، وقتی صحبت رفتنو پیش کشیدی ، اون روزو چقدر دور می دیدیم . بیشتر به یک شوخی شبیه بود . اما امروز اون شوخی تبدیل به واقعیت شده . تو راهی سرزمینی دور هستی و داری به سوی هدفی بزرگتر گام برمی داری . مطمئنم که مثل همیشه ثابت قدم و مصمم خواهی بود و همونطور که تا حالا بودی ، مایه افتخار خانواده . تو همیشه یکی از بهترین نوه ها و بچه ها بودی . یکی از کم دردسرترین اونها و بدون شک یکی از مثال زدنی ها . بی تردید از این به بعد تو جمع برادرها که هنوزم وقتی به هم می رسین ، مثل زمان بچگیهاتون به اندازه یک دنیا با هم حرف دارین از درو دیوار و زمین و آسمون ، اونهم با کدها و نشونه هایی که فقط خودتون سه تا سردرمی آرین ، جای تو خالی خواهد بود . تو آرومترین اونها هستی ، اما فکر نمی کنم اون جمع بدون تو ، بتونه شور و هیجان و شادی قبل رو داشته باشه .
اون روزی که به هم قول دادیم ما سه تا بشیم عمه های بچه های شما و شما سه تا بشین دایی های بچه های ما ، یادته ؟ ما که هنوز فرصت عمه شدن نداشتیم ، اما شماها و به خصوص تو ، الحق که تا به امروز از بهترین دایی های دنیا بودین . خودت خوب می دونی که آهو چقدر دوستت داره . امروز توی فرودگاه تمام مدت بغض داشت . اون لحظه ای که عکستو از توی کیفش درآورد تا پشتشو براش بنویسی ، یا اون موقع که تورو بغل کرد ، هرلحظه آماده گریه کردن بود . خودشو به تو نزدیک کرده بود و از داستانهای کوتاهی که این روزها می نویسه ، برات حرف زد . تو هم دستتو دور شونه اش حلقه کرده بودی و مثل همیشه با صبر و حوصله به حرفهاش گوش می دادی . اون الان 9 سال و نیمشه ، 5 سال دیگه که تو برگردی ، اگه برگردی ، یه دختر جوون رعنا خواهد بود که نمی دونم شرم و غرور ناشی از این دوری طولانی اجازه می ده با همین راحتی امروز باز تو رو در آغوش بکشه یا نه ؟
به خدا می سپارمت ...

از راه که رسید گفت مامان سوالهای زبان این دفعه ام درمورد پدر بزرگها و مادربزرگهاست و من هم پدر و مادر تو رو انتخاب کردم . بهش گفتم چه عالی . گفت باید شکلشونم می کشیدم ، اما نتونستم خوشگل بکشم و زشت شدند . دستمو زدم به کمرم و با عصبانیتی ساختگی بهش گفتم : بله بله ؟ چی گفتی ؟ بابا و مامان منو زشت کشیدی ؟ بابا و مامان خودت زشتند . غش کرد از خنده و گفت داری به خودت می گی ها . کتابشو باز کرد و گفت مامان باید کمک کنی . جواب بعضی از سوالها رو من نمی دونم تو باید بهم بگی . سوالهایی مثل اینکه کی و کجا به دنیا اومدند ؟ فعالیتهای مورد علاقه شون چیه ؟ تو دوران تحصیل چه درسی را بیشتر از همه دوست داشتند ؟ تا اینکه رسید به این سوال که بهترین اتفاقی که تو زندگیشون افتاده چیه ؟ نگام کرد . من هم بی معطلی گفتم : خب معلومه . به دنیا اومدن من . گفت از کجا می دونی ؟ باید زنگ بزنم از خودشون بپرسم . شماره خونه شونو گرفت و بعد از حال و احوال با بابا سوالو ازش پرسید . دیدم نیشش تا بناگوش باز شد ، پشت چشمی برای من نازک کرد و گفت : مرسی بابابزرگ . بعد هم گوشی را گذاشت . بابابزرگ گفته بود وجود شما دوتا نوه بهترین اتفاق زندگی ما بوده . مامان اما خونه نبود . بلافاصله شماره مامانو گرفت . برای اونهم کلی توضیح داد که داره چیکار می کنه و سوالو ازش پرسید . لبخند پیروزمندانه اش و حالت چشمهاش ، نشان از گرفتن یک جواب توپ می داد . بعد از خداحافظی ، عشوه ای برای من اومد و گفت : متاسفم برات مامان خانوم . مامانی گفت به دنیا اومدن اولین نوه اش ، یعنی من ، بهترین اتفاق زندگیش بوده .
اما من ... هیچوقت توی زندگیم تااین اندازه از خیط شدن خودم لذت نبرده بودم .
ساعت کامپیوتر ، 4:20 بعداز ظهر را نشان می دهد و من از ساعت 8:30 صبح امروز که مثلا" روز پنج شنبه تعطیل من است ، تا به الان اینجا هستم و حالا حالا هم هستم . کاری ندارم جز اینکه به شمارش نزولی دقایق یا شمارش صعودی درصد پیشرفت کارها روی مونیتور و یا عقربه های ساعت نگاه کنم . باید اینجا باشم تا کار تمام شود .
یک آدم باحال هم محض رضای خدا پیدا نمی شود که توی فواصل بین این کارهای زمانبر که ما فقط نظاره گر و شمارشگر هستیم ، زنگ بزند و با خوش زبانی و ترجیحا پرچانگی ما را از این حال بی حالی دربیاورد . از بین این معدود آدمهایی هم که اینجا هستند یک با معرفت دست به جیب پیدا نمی شود که اقلا برود چهار تا بستنی بگیرد بیاورد که ما نوش جان کنیم بلکه این خلقمان کمی باز شود . اینکه چرا این خلقمان تنگ شده ، دلایلی دارد که اگر شما هم بدانید حق را به بنده خواهید داد .
1- امروز پنج شنبه است و باید بعد از یک هفته پرکار حالش را می بردیم که نشد .
2- امروز آخرین جلسه استخر دخترک بود که دوست داشت ما برویم و تماشایش کنیم ، که خب باز هم این مادر کارمند گرفتار نتوانست که برود و باز هم دخترک گل همیشه همراه با صبوری و پذیرشی مثال زدنی ، پذیرفت.
3- بعد از مدتها یک مهمانی عصرانه زنانه دعوت داشتم که با این وضع پیشرفت کند کار به احتمال 99.9 درصد به آن هم نخواهم رسید .
4- شنبه صبح اول وقت که پرسنل محترم تشریف می آورند اداره باید سرکار حاضر باشم تا مطمئن بشوم که با تغییرات امروز ، گوشه ای از کار نلنگد . به همین خاطر و با برنامه فشرده امروز و شنبه نتوانستم مرخصی بگیرم تا فردا در گودبای پارتی پسرخاله ام که عازم آمریکاست و در پست پیش شرحش رفت حضور داشته باشم . مهمانی تهران نیست و از آنجایی که با حوادث هوایی اخیر همسرم هم مسافرت تنهایی با همواپیما را قدغن فرموده اند ، هیچی دیگر . آن هم هیچی به هیچی .
5- همین حالا که له و لورده و کوفته و بی حوصله می روم خانه ، شب میهمان دارم و این میهمان گرامی از همه جا بی خبر، تا فردا غروب میهمان ما خواهد بود .
حالا با این اوصاف دیدید من چقدر قانع هستم . با یک بستنی یا یک گپ تلفنی هم راضی می شدم . اما دریغ از یک جو معرفت 
هنوز که هنوزه ، وقتی فیلم عروسیمونو تماشا می کنم ، خودمو خیلی از حال و هوای اون روزها دور نمی بینم . هنوزم حس و حال اون دختر 19 ساله در من هست . همون حس عاشقی و سرخوشی . همون حال و هوای هپروتی ... اماااااا ، اما این روزها انگار همه فامیل بسیج شدند تا اون حس تر و تازه جوونی را ازم بگیرند و یادم بیارند که از اون روز ، سالهای نه چندان کمی گذشته . دخترکان و پسرکان کوچکی که اون شب ، قد و نیم قد وسط مهمونها می چرخیدند و می رقصیدند و آتیش می سوزوندند و هرزمان که کسی پول روی سر من و همسرم می ریخت ، حمله می کردند و تمام پز و ژست ما رو توی فیلم خراب می کردند و ما از دستشون حرص می خوردیم و از دست مامان و باباهاشون که چی شده که اینها همگی باهم و اینقدر نزدیک به هم تصمیم گرفتند که بچه دار بشند ، حالا هرکدوم برای خودشون خانوم و آقای کاملی شدند و باز هم همه شون با هم و نزدیک به هم دارند رخدادهای مهم زندگیشونو رقم می زنند .
خواهر کوچیکه ، همون دخترک دبستانی بی دندون ، که اون شب برای بقیه همسن و سالهاش پشت چشم نازک می کرد و پز می داد که چون من خواهر عروسم ، فیلمبردار سفارشی از من فیلم می گیره ، داره آخرین امتحانات فوق لیسانسشو می گذرونه ، از محل کارش به من زنگ می زنه و حالمو می پرسه ، برای عروسیش برنامه ریزی می کنه ، تو خیلی از انتخابها به من مشاوره می ده و خلاصه خانومی شده برای خودش که بیا و ببین .
پسر خاله اولی که اون موقع قدش تا چونه من بود ، حالا من شدم تا چونه اون . درسته که از زیر بار ازدواج در می ره ، اما واسه خودش مستقل شده . آپارتمان خریده . درگیر پروژه ایه که باید تا آخر تابستون تحویل بده . کلی تقدیرنامه و لوح و مدرک از رتبه هایی که در مسابقات بزرگ و معتبر برنامه نویسی کسب کرده ، از در و دیوار اتاقش آویزونه . مشاور کامپیوتری کل دوست و آشنا و فامیله . درضمن معتبرترین مرجع سوالات زبان انگلیسی در کل خانواده است .
امید (پسر خاله دوم – قل اول ) ، وروجک شیطون که تو 20 سالگی عاشق شد و 22 سالگی ازدواج کرد ، حالا 3- 4 ساله که داره همسر داری می کنه و مرد یک خونه است .
احسان (پسرخاله سوم – قل دوم ) ، تا کمتر از 10 روز دیگه برای تحصیل در مقطع دکترای برق روانه آمریکا می شه .
سینا پسرعمه ام که همسن خواهر کوچیکه است ، یک پا منتقد فیلم و فیلسوفه برای خودش . کاریکاتور می کشه ، می نویسه . کار تئاتر می کنه . وقتی امروز برای اولین بار وبلاگشو خوندم ، مخم سوت کشید از اینکه تو کله این بچه چه خبره .
حمیدرضا پسر یک عمه دیگه که اون هم همسن خواهر کوچیکه و سیناست ، داره دوره فوق لیسانسشو می گذرونه و درحال برنامه ریزی برای رفتن از ایران و تحصیل در مقطع دکتراست .
یا نوه عمه ام که اون هم همسن خواهر کوچیکه است ، چند ماهیه که خانوم خونه همسرش شده . حالا مهمونداری و همسرداری می کنه و گاهی هم توی یک روزنامه چیزکی می نویسه .
بابک ، پسرعموی دورگه که همیشه فارسی را با لهجه بانمکی حرف می زد ، دیروز زنگ زده از مامان و بابا اجازه بگیره که داره با دخترک مکزیکی موردعلاقه اش ازدواج می کنه .
عماد و شهاب سربازند ، کتی ازدواج کرده ، علی مهندس شده و حرفهای قلمبه سلمبه می زنه ، نگار دانشجوئه ..... اگر همه شونو بخوام بگم زیادند ... متین ، لیدا ، آرمیتا ، پویا ، مانا ، ... هرکدوم تصویری از کودکیشونو به تقویم ازدواج من سنجاق کردند و حالا قد و قواره امروز خودشون ، حرفهاشون ، افکار و برنامه هاشون ، یادم میاره که چقدر از تصویر ثبت شده در قاب ذهن اون عروس 19 ساله فاصله گرفتند . اونها بزرگ شدند و من بزرگتر .
تازه فقط این نیست .خیلی هایی که اون شب بودند ، حالا دیگه بین ما نیستند و خیلی های دیگه که توی اون شب خاص نبودند ، حالا هستند و دخترکان و پسرکان امروز و خانوم ها و آقایون برازنده فردا خواهند بود .
می رم پای تختش ، به محض اینکه چشماشو باز می کنه و منو می بینه ، لبخند نمکینی تحویلم می ده و دوباره سرشو توی بالشش قایم می کنه و یواشکی نگام می کنه .
بعد از چند دقیقه لباس عوض کرده و آب و جارو کرده میاد . اون لبخند خوشگل همچنان رو لباشه .
زودتر از تصورم باهام دوست می شه .
به توصیه درگوشی برادر بزرگترش بابت کادویی که براش بردم ، خیلی بامزه ازم تشکر می کنه .
میاد توی بغلم می شینه و با اون زبون شیرینش درمورد ماشینهاش و رنگشون برام حرف می زنه و حرف می زنه و حرف می زنه .
لحظه ای آروم و قرار نداره . لبخند همچنان روی لبهاش و توی چشمهاشه .
جوری باهام صمیمی شده که انگار نه انگار اولین باره که داریم همو می بینیم .
هی می ره و میاد و بهم می گه " من آخر تو رو می خورم ، باور بکن "
با مهارتی باورنکردنی پای کامپیوتر - که حتی اسمشو نمی تونه درست تلفظ کنه و می گه کامتیبر -مشغول بازیه . صدام می کنه و space bar را بهم نشون می ده و می گه هروقت گفتم اینو بزن . هرچند ثانیه یکبار با هیجان می گه " بسن " بعد از چند دقیقه می گه : " خودم می سنم . تو داغون می شی "
گاهی که کامپیوتر هنگ می کنه ، ctrl+alt+del را می گیره و end task می کنه .
به بهانه های مختلف سعی می کنه توجه من و مامانش را از همدیگه بگیره و مال خودش کنه .
موقعی که می ره دستشویی ، صدام می کنه تا برم اونو حین انجام عملیات ببینم و همزمان با هم صحبت بکنیم . فکر نکنید این لطف بزرگ شامل حال همه می شه .
می ره قایم می شه و صدام می کنه تا پیداش کنم .
کلی با هم ماشین بازی می کنیم .
.
.
.
مدتها بود یادم رفته بود بشقاب به دست دنبال یه وروجکی که یک جا نمی تونه بشینه ، راه رفتن و با هزار ترفند و حیله ، قاشق قاشق غذا تو دهنش گذاشتن چه مزه ای داره .
یادم رفته بود پاسخ دادن به سوالات بی وقفه یه فسقلی دوساله چه مزه ای داره .
یادم رفته بود اینکه اجازه نداشته باشی حتی ده دقیقه با خیال راحت با دوستی که سه ساله ندیدیش بشینی و گپ بزنی ، چه مزه ای داره .
یادم رفته بود وقتی آدامس تفیشو قبل از شروع به خوردن شام می ذاره کف دستت چه جوری دلت ضعف می کنه .
یادم رفته بود وقتی اسمتو به اشتباه تلفظ می کنه و یه " جون " هم دنبالش میندازه تا کارشو راه بندازی ، چه جوری ذوق می کنی و گوشهات مخملی می شه .
یادم رفته بود وقتی که یه وجب بچه ، دوربینو می گیره دستش تا از تو عکس بگیره و معلوم نیست داره از زمین عکس می گیره یا از آسمون و آخرشم دوربینو میاره جلو و با ذوق می گه : " ببین چه خوشگل شد " ، چه جوری هوس داشتن یه وروجکی مثل اونو می کنی .
.
.
.
موقع خداحافظی دستهاشو می ذاره روی شونه هام و تند تند دو طرف صورتمو می بوسه و به خوشگلترین شکل ممکن می گه : " به سلامت "
درباره الی را دیدم و بسیار لذت برم . قبل از دیدنش سعی کردم هیچ نقدی را درموردش نخونم تا کاملا" بدون پیش زمینه و جهت گیری فیلم را ببینم . فیلم را دوست داشتم . ماجرای ساده ای بود از کنار هم قرار گرفتن تعدادی دوست برای سفری کوتاه به شمال که اتفاقا" خوب هم شروع می شه . به نظر می رسه کل این اکیپ خیلی با هم جورند و خوش بودن به بهانه های الکی و با ابزارهای ساده را هم خوب بلدند . اما ماجرایی که برای "الی " ، دختر تازه وارد جمع - که به اصرار سپیده و به منظور آشنا کردنش با احمد که تازه از آلمان برگشته به این سفر اومده - پیش میاد ، همه این آدمها را به شدت درگیر می کنه و ماجراهایی را به وجود میاره که باعث می شه لایه های زیرین شخصیت آدمها و روابطشون در جریان این کنش و واکنشها بیرون بزنه . جوری که یک جاهایی رفتارها و عکس العملهای این آدمها که در شرایط عادی اتفاقا" خیلی هم موجه هستند ، بدجوری تو ذوق می زنه و لحظه اوجش زمانیه که درپایان ، همه به اتفاق آرا به این نتیجه می رسند که " مرده آبرو لازم نداره " .
قصه خوب پیش می ره . کشش و هیجان کافی را داره . بازیها انقدر خوبه که گاهی یادت می ره که داری فیلم می بینی و لحظه لحظه با شخصیتهای داستان و حس و حالشون همراه می شی .
بیش از این چیزی نمی نویسم چون کار من نیست ، درضمن دوست ندارم قصه لو بره . اما اگر دوست دارید بیشتر بدونید این و این را از دست ندید . این مطلب هم توضیحی در مورد انتخاب موسیقی پایانی فیلمه که جالبه ، بخونیدش .
شاید اگر زمان خوبی برای اکران این فیلم انتخاب شده بود و همزمان با تشنجات اخیر نمی شد ، درباره الی با استقبال و توجه بیشتری از سوی مردم مواجه می شد .
پ . ن 1: از بین فیلم های قبلی اصغر فرهادی ، شهر زیبا را هم خیلی دوست داشتم .
پ . ن 2: عنوان مطلب ، برگرفته از بخشی از دیالوگهای فیلم هست که به نظر می رسه سرانجام کار الی بود .
لازم نیست همه با هم یک چیز را بگوئیم . گفتنی ها را آنها که بهتر بلدند بگویند ، می گویند . مگر نه اینکه " هرکسی را بهر کاری ساختند " ؟
این روزها خیلی بهت فکر می کنم . دو سه شب پیش خوابتو دیدم . دلیلشو می دونم . همیشه همینطوره . وقتی که نزدیک تولد یکی از دوستهای صمیمیم می شه ، ناخودآگاهم فعال می شه و زیادتر از معمول به اون دوست فکر می کنم . درسته که این روزها ارتباط بین من و تو محدود شده به دیدن گهگاه عکس همدیگه بر صفحه فیس بوک یا ارسال ایمیل تبریکی نزدیک عید یا 27 آبان یا 11 مرداد ، اما نمی شه انکار کرد که سهم بزرگی از خاطرات روزهای نوجوانی و جوانی من و تو در هم تنیده شده . اصلا با حذف هرکدوم از ما از تابلوی زندگی اون یکی ، جز تکه پاره هایی بی رنگ و بی هویت ، چیزی باقی نمی مونه . من و تو یک روح بودیم در دو بدن . مثل دو قلوهای به هم چسبیده بودیم . یادته چه شبهای زیادی را که با هم به صبح رسوندیم ؟ خونه شما تنها جایی بود که ساعت ورود و خروجش کاملا" آزاد بود و این برمی گشت به دوستی طولانی مدت باباهامون و نزدیکی دو خونواده و اینکه شما هم مثل ما سه تا دختر بودید . یا تو خونه ما بودی یا من خونه شما . تا وقتی که هوا روشن می شد حرف می زدیم و می خندیدیم . یادته تو چه جوری وقی به کرکر خنده می افتادی هیچکس جلودارت نبود ؟ من دستمو می گرفتم جلوی دهنت اما خنده ات شدیدتر می شد تا اینکه بابای من یا مامان تو بیدار می شدن و می اومدن بالاسرمون و می گفتن بگیرید بخوابید دیگه پدرسوخته ها . اما حرف های من و تو تمومی نداشت . یادته صبح خواهربزرگت ، که هم اسم منه چقدر غر می زد که از دست این دو تا دیوونه که دیشب تا صبح حرف زدند و خندیدند نتونستم بخوابم . یادش به خیر . یادته چقدر با آهنگهای خوشگل موشرابی و چادر زری می خندیدیم و می رقصیدیم و ادای خواننده و ناز و عشوه های اون دختر چادری را در می آوردیم ؟ توی لحظات و روزهای سخت سنگ صبورت بودم و محرم اسرارت . همه رازهای مگوی زندگیت پیش من بود و رازهای من هم پیش تو . یادته اون وقتهایی که مامان و بابات باهم بحثشون می شد و چند روز اوضاع خونه تون به هم می ریخت به خونه ما پناه می آوردی ؟ یادته تا مامان و بابای من پادرمیونی نمی کردن مشکل حل نمی شد ؟ درد دلهات و اشکهات هم پیش من بود . اون روزی که سال آخر دبیرستان منو با خودت بردی مدرسه تون تا دوستهات که همه دورادور میشناختنم ، منو ببینند چقدر خوش گذشت ، اما موقع برگشتن پای من لیز خورد و بین دو تامیله آهنی یک پل گیرکرد و درنمی اومد . چقدر سختی کشیدیم و چقدر اشک ریختی تا با کمک یک خانوم ، پای سیاه و کبودم از لای اون میله ها بیرون اومد و تو می گفتی حالا جواب باباتو چی بدم ؟ آخ یادته که چقدر برای کنکور با هم درس خوندیم ؟ چقدر مامان ازمون پذیرایی می کرد . یادته دوتایی موهامونو پسرونه کوتاه کوتاه زده بودیم ؟ فکر کن با اون موهای کوتاه و بلوزهای اپل گنده گشاد و دامن های دراز ، وای چقدر الان اون عکسهامون خنده داره . یادش به خیر . چه روزهایی داشتیم . یادته روزی که آقای همسر می خواست بیاد خواستگاری من ، از صبح اومده بودی خونه ما و گفتی من هم باید نظر بدم ؟ یادته اون دسته گل بزرگی را که اون روز دوتایی به آب دادیم که هنوز که هنوزه سوژه خنده است ؟ روزی که می خواستم برم برای ثبت نام دانشگاه ، باهام اومدی و گفتی تو خجالتی هستی ، من باید یه دوست خوب پیدا کنم و تورو بسپرم دستش . تو پرحرف و شلوغ بودی ، من کم حرف و آروم . اما یادته وقتی می افتادم رو دور شیطنت ، جوری تقلید لهجه می کردم که همه روده بر می شدند از خنده . یادته عشق فیلم هندی و فیلم فارسی بودیم و فیلم های فردینو بارها و بارها و بارها با هم دیده بودیم ... یادته همیشه می گفتی من 3 ماه و 16 روز از تو بزرگترم و تو باید به من سلام کنی ، اما عملا" همیشه این من بودم که لیدر بودم . چقدر خاطره دارم باتو و چقدر خاطره داری با من . اگر بخوام بنویسم حالا حالا حرف دارم برای گفتن . مطمئنم اگر این نامه رو می خوندی اشک و خنده ات قاطی می شد . تو دل نازکتر از من ، من زرزرو تر از تو ... حالا تو اونور دنیایی و من اینور دنیا . راهمون سالهاست که از هم جدا شده . اما نمی شه انکار کرد که سهم بزرگی از خاطرات روزهای نوجوانی و جوانی من و تو در هم تنیده شده .
تولدت مبارک دوست خوبم
تولد خواهرزاده وروجکمه و همه خونواده دور هم جمعیم . من سرخوش از اینکه خواهر کوچیکه و همسرش هم برخلاف انتظار تونستند خودشونو به ما برسونند و خوشحال از اینکه سه تا خواهر با همیم می گم و می خندم . آقای همسر هم احساسات عاشقانه اش بالا زده و هرازگاهی میاد و زیر گوشم یه چیزی می گه و منو به خنده میندازه . اما حس می کنم گهگاهی هم الکی بهانه می گیره ، عین پسر کوچولوها که مامانشون بهشون کم توجهی کرده . یواشکی بهش می گم چرا بهانه می گیری ؟ صداشو آروم می کنه و درگوشم می گه : " نمی دونم . فکر کنم سن که بالا می ره ، کم کم آدم حسود می شه . دلم می خواد فقط مال خودم باشی . " با تعجب نگاش می کنم ، از شرم سرخ شده . گوششو می گیرم و می پیچونم . بهش می گم خجالت بکش . از حالا اگر بخوای اینجوری باشی ، ده - بیست سال دیگه می خوای چی بشی ؟
نکنه از اون پیرمردهایی بشه که بست بشینه تو خونه و جنب نخوره . از اونها که یک ریز می گن کجا رفتی ؟ چی خوردی ؟ اینو چند خریدی ؟ با کی تلفنی صحبت کردی ؟ فلانی چیکار داشت ؟ اینو لازم نداریم . اونو لازم داریم . این چه گرونه ... به نظرم کلا" باید فکر بازنشستگی را از سرم بیرون کنم ...
زگهواره تا گور ، برو کار می کن مگو چیست کار
پ . ن : منو نزنین . یعنی متوجه نشدین که پاراگراف دوم شوخی بود ؟
پست قبلی را که گذاشتم می دونستم به زودی برمی گردم . درواقع نرفته بودم که بخوام برگردم . همون موقع هم می دونستم که زمان سکوتم اونقدر طولانی نمی شه که نیاز به اعلام داشته باشه ، اما اعلام عمومیم بیشتر جنبه گوشزد کردن به خودم را داشت . اینکه یادم بمونه می خوام سکوت کنم تا زمانی که بتونم به روال عادی برگردونم اینجا رو . وبلاگم تبدیل شده بود به جایی برای ذکر مصیبت و پستهام شده بودند غم نامه . چیزی که همیشه ازش متنفر بودم و هستم . توجیهم این بود که منی که تو دنیای واقعی ظاهر مقاوم و قوی خودمو حفظ می کنم و سعیم اینه که ناراحتیهامو به اطرافیانم انتقال ندم ، این حقو دارم که با یک هویت مجازی و در یک دنیای مجازی دل نگرانی ها و احساسات منفیمو بدون ملاحظه کاری بیرون بریزم وگرنه این بغض های فروخورده تبدیل به یک دمل چرکی می شن که معلوم نیست کی و کجا سرباز کنه . اما بازهم دیدم خودم داره حالم از اینهمه آه و ناله بد می شه . بهتر دیدم که سکوت کنم . آنای مجازی باید همون آنای مثبت باشه . آینه تمام نمای آنای واقعی . همونی که با ذره بین دنبال بهانه هایی برای احساس خوشبختی می گرده و اونها رو با بزرگنمایی 100 برای خودش برجسته می کنه .
یک کامنت خصوصی داشتم از یک خواننده قدیمی وبلاگ که بهم گفته بود انرژی مثبتی را که اوایل وبلاگ نویسیم از وبلاگم می گرفته ، مدتهاست نمی گیره . خب من متاسفم دوست عزیز . اما قبلا هم گفتم که من دلی می نویسم . وقتی حالم خوب نیست طبیعیه که این انرژی منفی به نوشته هام هم منتقل می شه . و اینم گفته بودم که وقتی تب می کنم پرحرف می شم . فکر می کنم این حقو دارم که حداقل توی وبلاگم راحت باشم و درگیر قیدو بند نباشم . درواقع اونچه که اینجا دیده می شه ، پس زمینه افکارمه که اگر منفیه برای بروز در دنیای واقعی از چند لایه فیلتر می گذره و تلطیف می شه .
تصمیمم اینه که دوباره اینجا رو بسازم ، هرچند که بازهم این حقو به خودم می دم که گاهی هم ناله کنم . وقتی احساساتم غلیان می کنه ، حالا چه مثبت چه منفی ، با نوشتن نظم پیدا می کنه . گاهی نوشتن برام به مراتب راحت تر از حرف زدنه .
و کلام آخر ... روی سخنم به اون خواننده قدیمیه که باید بگم شنیدی که می گن :
" مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ، کامنت گذار وبلاگ نویس را بر سر شوق آورد "