دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

۱ - روز جمعه تولد برديا دوست آهو بود . دوستي كه الان يك سال و خرده ايه كه از مهد آهورفته ولي مامانش مي گفت اولين كسي رو كه خواسته براي تولدش دعوت كنند آهو بوده . ( يادمه اولين تولدي هم كه آهو تنهايي رفت تولد دو سال پيش برديا بود و من و بابايي درعين حال كه نگران بوديم ، خيلي ذوق داشتيم از اينكه دخترمون بزرگ شده و تنهايي به يك جشن تولد دعوت شده و در طول جشن چندين بار تلفني  باهاشون تماس داشتيم كه مشكلي پيش نيومده باشه ) ... جشن تولد امسال برديا توي PlayHouse بود ، همونجايي كه من پارسال تولد آهو رو گرفته بودم . ( جاي امنيه كه براي بچه هاي پيش از دبستان ، حتي براي بچه هاي نوپا ، چه براي بازي و چه براي تولد خيلي مناسبه .)  وجود 12-10 تا بچه مهد كودكي تو خونه بي شباهت به زلزله نيست ولي اونجا بچه ها انرژيشونو به بهترين شكل تخليه مي كنند و از اونجايي كه هر بچه اي با مادرش به تولد دعوت ميشه ، مامانها هم وقتي براي گپ و گفتگو پيدا مي كنند . به بچه ها خيلي خوش ميگذره  و به مادرا بيشتر به خصوص مادر ميزبان چون بدون اينكه خونه اش زير و رو بشه يك تولد جذاب براي بچه اش ترتيب داده و بچه ها هم اينجوري راضي ترند . اون چيزي كه مي خواستم بگم اين بود كه آهو و برديا از ديدار مجدد هم خيلي خوشحال شده بودند و بيشتر اونا رو كنار هم مي ديديم و موقع عكس گرفتن براي من خيلي جالب بود كه آهويي كه از عكس فراريه ، نزديكترين جاي ممكنو به برديا انتخاب مي كرد و با گذاشتن دستهاش روي شونه هاي برديا و چونه اش روي سر اون ، حضور فعالي در صحنه داشت . اين ماجراها منو به اين فكر واداشت كه چرا بايد اين ارتباطات پاك و دوستانه به يكباره در سن 7 سالگي قطع بشه و دخترها و پسرها رو از هم جداكنيم و هزار بايد و نبايد غير اصولي ديگه رو به اونها تحميل كنيم  و به يكباره در دانشگاه ، دو موجودي رو كه به اقتضاي سن و غرايز بيشترين كشش و كمترين آگاهي رو نسبت به هم دارند و سالها از هم دور نگهداشته شدند ، كنار هم قرار بديم ؟ و... نتيجه هموني ميشه كه مي بينيم . در صورتيكه اگر اين دوستي و نزديكي در يك فضاي سالم مثل مدرسه  به طور پيوسته از بچگي ادامه داشته باشه ، اونها مي تونند به طور نرمال و تدريجي در كنار هم به تكامل روحي و احساسی و اجتماعي برسند و شناخت درستي از هم پيدا کنند . در نتيجه احساسات عجولانه و ناشيانه اي نسبت به هم نخواهند داشت .     

 

2 - ديروز روز جهاني پست بود و آهو اينها رو از طرف مهد برده بودند اداره پست  و براشون درمورد پست توضيحاتي داده بودند و در آخر به هركدوم يك پاكت و يك تمبر داده بودند . بعد از برگشت به مهد ، هركدوم يك نقاشي كشيده بودند و پاكتها رو به خونه آوردند تا آدرس بچه ها رو در قسمت فرستنده و آدرس پدربزرگ مادربزرگو در قسمت گيرنده بنويسيم . امروزم پاكت رو به مهد بردند تا نقاشيها رو توش بگذارند و براي پدر بزرگ مادربزرگشون پست كنند . تا اينجا همه چيز خوبه ولي اين بين يك اتفاق بدهم افتاده بود. همون موقعي كه توي اداره پست خانم مربي داشته راجع به تمبر هراه با حركات سر ودست براشون صحبت مي كرده تمبر ميخوره تو چشم آهو كه كنار خانم مربي بوده . البته در ظاهر مشكلي پيش نيومده و تا عصر خوب بوده ولي از غروب آبريزش و سوزش چشمش شروع شد. تلفني با يكي از اقوام كه پزشك هستند صحبت كردم ، گفتند تا صبح صبر كنم اگر بازهم مشكل داشت  به چشم پزشك نشونش بدم . صبح كه مي رفتيم مهد ، خوب بود ولي مديرشون قول داد كه اگر بازهم مشكل داشت ببردش كلينيك چشم پزشكي . اينم اندر فوايد گردش علمي ...    

 

[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب