دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

1- توي اون مدتي كه بلاگ اسكاي فيلتر شده بود ، قبل از ساختن اين وبلاگ جديد ، آهو آبله مرغون گرفت ، دقيقا" از 7 خرداد علائمش ظاهر شد و خيلي هم شديد بود . چهار شب تا صبح به دليل تب بالايي كه داشت نتونست بخوابه . دونه هاشم خيلي زياد بود . از شكم و پشت و پاها گرفته تا لاي انگشتها و كف پا و لاي موها ، توي گوشها وپشت گوشها و مخصوصا" توي صورتش و دور لبش كه پر تاول شده بود . خارش اين جوشها كلافه اش كرده بود ، بطوريكه خواب و خوراك رو ازش گرفته بود .  ولي دختر گلم اين بحران رو با صبوري غير قابل باوري  كه  به نظر من تنها از بچه ها ( عليرغم اينكه ما فكر مي كنيم ضعيف و ناتوانند ) ساخته است  ، گذروند و به هيچ عنوان دونه هاشو نكند و نخاروند چون بهش گفته بوديم كه اگر اين كاروبكنه جاي جوشها باقي مي مونه . و بابايي هم به پاس اين تحمل و همكاري ، جايزه اي رو كه بهش قول داده بود ، براش خريد .   

۲- نمي دونم تا حالا موتورسواري رو تجربه كردين يا نه ؟ اون زماني كه تازه نامزد كرده بودم ، همسرم كه از بچگي عاشق رانندگي و موتورسواري بود ، يك موتور خيلي خوشگل خريده بود ( مدلشو يادم نيست ، فقط يادمه كه آلماني بود . رنگش  قرمز و مشكي بود و خيلي هم بزرگ و با ابهت) . من خجالت مي كشيدم سوار بشم ولي خب يك وقتهايي به خاطر دل همسرم اين كارو مي كردم ، اونم شبها . البته ناگفته نماند كه خيلي مزه مي داد . دستمو دور كمرش حلقه مي كردم و اونهم گاهي از تاريكي شب استفاده مي كرد و حين موتورسواري منو مي بوسيد . اين جريان همون سالها تموم شد ، تا همين چند شب پيش كه منزل يكي از اقوام بوديم . زماني كه پسر نوجوون اونها موتورسيكلتي رو كه ( بعد از ماهها كلنجاررفتن براي راضي كردن پدر و مادرش ) خريده بود به همسرم نشون مي داد ، خاطرات اون دوران براي من تداعي شد و از همسرم خواستم كه به ياد اون روزها دوري بزنيم . اونم استقبال كرد و دو تايي سوار شديم . باز هم پشتش نشستم ، دستم رو دور كمرش حلقه كردم و راه افتاديم . طي اين گشت و گذار شبانه دو چيز دستگيرم شد . اول اينكه : بيشتر از دوران نامزدي از اين موتورسواري لذت بردم ، شايد به اين خاطر كه الآن قدر لحظات شاد باهم بودن رو خيلي بيشترمي دونم و ديگه نه يك دختر 19 ساله ، بلكه همسر و مادري هستم كه براي داشتن يك خونواده منسجم خدا رو شكر مي كنه . دوم اينكه :  سايز كمر همسرم  خيلي بيشتر شده ( البته تازه الآن متناسب شده ) .    

3- به شدت از نتيجه انتخابات متحيرم !!!.

4-  دوستان بلاگفايي من ( نام نمي برم كه مبادا يكي رو فراموش كنم ) ، هميشه وبلاگهاتونو مي خونم ولي متاسفانه به هيچ عنوان امكان كامنت گذاشتن براتون ندارم .

 

 

[ یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٤ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب