دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

راستش اين روزا كمي احساس خستگي ميكنم و زياد نمي تونم افكارمو جمع كنم . حرفهايي به صورت پراكنده دارم ولي نمي تونم سروساموني بهشون بدم و اينجا بيارم .

۱- دخمرك زياد روبراه نيست و شديدا" سرفه مي كنه . از مريضي قبليش هنوز كاملا" خوب نشده و دارو پشت دارو . هروقت هم كه سرماخوردگيش كامل خوب نميشه ، گوشش دچار مشكل ميشه و تعادل فشار دو طرف پرده گوشش به هم مي خوره و شنواييش هم كمي دچار اشكال ميشه . دكتر مي گه كه بعضي از بچه ها اينجوريند  و تا 10-12 سالگي رشد مجراي گوششون كامل ميشه و مشكلشون حل ميشه . ديشب دوباره بردمش دكتر و كلي دارو گرفتيم . بعد هم دكتر گفت كه بايد مراقب تغيير دماش باشيم و بيرون كه ميره خوب خودشو بپوشونه . البته اين خانوم خانوما امسال كلاه سرش نميذاره چون ميگه كه موهاش نامرتب ميشه . امروز صبح هم گفت كه كلاه سرش نميذاره و من شالشو مثل تل جوري كه پيشونيشو بپوشونه براش بستم . ميگه : مامان عين خانوماي نوكر شدم . ( منظورش كلفته ) بعدش هم هي دولا و راست ميشه و ميگه : قربان ، چه كفشي پام كنم ؟ قربان ، كيفهارو بده من ببرم آخه من خانوم نوكرم ديگه !

۲- پروژه ترك مكيدن شست هم به خوبي انجام شد و طي اين مدت جوايزكوچك و بزرگي گرفت كه آخرينش يك دست بلوز و شلوار بود . البته هنوز هم گاهي وقتاكه توحال خودشه ، فراموش مي كنه و بدش نمياد كه مزمزه اي بكنه . ولي خب خيلي همت كرد و كار بزرگي انجام داد .

۳- چهارشنبه هم برنامه پيتزا پزي دارند توي مهد و هركدوم از بچه ها يك چيزي مي برند و يك بخشي از كار رو انجام ميدن و با هم پيتزا رو درست مي كنند و مي خورند . هفته پيش هم برنامه شيريني پزي داشتند .

 ۴- زن عموي همسرم هم توي اين روزها فوت شد . خانوم مهربوني بود كه خيلي منو دوست داشت و هر يك هفته ، ده روز يكبار به من زنگ ميزد و حالمو مي پرسيد ، تااينكه چند وقت پيش زنگ زد و بهم گفت كه يك طرف بدنش قدرت حركتشو از دست داده و زبونش هم يكجورايي سنگين بود . خلاصه در عرض 3 ماه تومور مغزي از پا درآوردش . آخرين باري كه رفتيم ديدنش بسيار متاثر شديم . اون آدم خوش زبون و شوخ و مهربون روي تخت خوابيده بود و چشماش به سقف دوخته شده بود . توي مجلس ختمش اصلا" باورم نميشد كه ديگه نباشه و چشمام توي فاميل دنبالش مي گشت . سنش هم خيلي بالا نبود . طفلي بچه هاش . يكي از دختراش بعد از سالها باردار شده و الآن خيلي بيقراري مي كنه و در شرايط بدي به سر مي بره . اون يكي هم دانشجوي شهرستانه و وقتي اومده كه مامانشو دفن كرده بودند و مثل ديوونه ها شده . هنوز نتونسته رفتن مامانشو باور كنه . خدايا سايه هيچ پدر و مادري رو از سر بچه هاشون كم نكن . آدم توي هرسن و جايگاهي كه باشه به وجودشون نياز داره .

 

جاي اروند هم اين روزها توي وبلاگستان خيلي خاليه . اميدوارم هرچه زودتر مشغله پدرش كم بشه و بتونه بياد و از اين گل پسر برامون بنويسه .

 

 

[ یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب