دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

گاهي وقتا ، يعني اكثر وقتا فكر مي كنم بيشتر از اونكه ما بخوايم به بچه هامون چيزي ياد بديم  و بعد هم كلي منت رو سرشون بذاريم و بابت اين زمان و سرمايه اي كه براشون صرف می کنيم ، هزار جور توقع بجا و نابجا هم ازشون داشته باشيم ، اين اونها هستند كه بي هيچ چشمداشتي و بدون اينكه به روي ما بيارن ، درسهاي بزرگ و ارزشمندي به ما مي دن . 

ديشب آهو تنهايي رفته بود حمام و داشت خودش رو مي شست . همينطور كه سرگرم كارهام بودم ، صداشو مي شنيدم كه داره با خودش حرف مي زنه ولي از اونجايي كه توي دستشويي و حمام زياد بازي مي كنه و حرف مي زنه ، دقت نمي كردم كه ببينم چي مي گه . اما کم کم با توجه به لحن خاصش متوجه شدم كه مخاطبش يك آدم عادي نيست  .  كمي كه دقت كردم ديدم داره با خدا صحبت مي كنه و دونه دونه نزديكانشو نام مي بره . يك جور راز و نياز كودكانه با خدا بود كه من وسطهاش رسيده بودم . جايي كه داشت بابت 3 تا دايي ها و 2 تا عموهاش ،  تشكر مي كرد و بعد از اون پدر بزرگ ها و مادر بزرگها و بعدش هم گفت : " خدا جون مرسي كه يك مربي خوب جلوي راهم گذاشتي . خداجون اگر مي شد يك گربه و يك بچه آهو داشته باشم خيلي خوب مي شد ." سر جام ميخكوب شده بودم و منتظر بقيه حرفاش . آخرين بخش صحبتش در مورد باباش بود كه به خاطر بردن دوتا فرش براي پدر و مادرش يك سفر يك روزه به شهرستان داشت . گفت : " خداجون نمي شد دوتا فرشو بسته بندي كني و با قطار بفرستي ؟ آخه بابا براي چي مجبور شد بره ؟!  ايكاش نمي رفت . "

در مقابل اين قلب بزرگ احساس كوچيكي كردم . چشمام نمناك شد . ماماني چقدر خانوم شدي و من غافلم و چه ارتباط زيبايي با خداي خودت داري ، بدون اينكه من تلاشي در اين زمينه انجام داده باشم . چقدر خوب فهميدي كه همه اينها نعمتهائيه كه جاي هزاران بار شكر داره .

بعد از اينكه خوابيد ، با بابايي كه توي راه بود تماس گرفتم و جريان رو براش تعريف كردم كه بدونه دخترش چقدر دوستش داره و در نبودش ناراحته .

خدايا همه عزيزانمو برام حفظ كن و مادر مهربون باباي فردا رو هم براي خونواده اي كه عاشقانه در انتظار سلامتيش هستند . براي تندرستي اين عزيز همه با هم دست به دعا مي شيم .

 

 

پ . ن ۱: آهو اصلا" دايي نداره و اون 3 تا دايي که می گفت ، 3 تا پسرخاله هاي من هستند كه دايي صدا مي كنه . عمو هم يك دونه داره و عموي دومش شوهر خواهر منه . 

 

پ . ن ۲: وقتی اين جريان رو برای مربيش تعريف کردم به قدری تحت تاثير قرار گرفت که مثل من نتونست اشکهاشو کنترل کنه و من و آهو رو در آغوش کشيد و بوسيد .

 

پ . ن ۳ : آهو بعدا" اعتراف کرد که علاوه بر چيزهايی که گفتم ، از خدا خواسته که يک نی نی هم بهمون بده .

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب