دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

اين دخترك حلقه اتصال ما شده با خيلي ها كه هيچوقت تو خواب هم نمي ديديم كه باهاشون ارتباطي داشته باشيم  . قصد دسته بندي و خداي نكرده توهين ندارم . منظورم اينه كه فكر نمي كردم سروكارمون به اين آدمها بيفته . توي خيابوني كه اداره و مهدكودك ، هردو اونجاست ، به يمن بركت وجود دخمركمون دوستان جالبي پيدا كرديم . مثلا" كی ؟! حالا می گم خدمتتون . اوليش يك گدا ، ببخشيد يك آقای متكدي ( آخه با هم دوستيم ديگه بايد محترمانه ازش ياد كنيم ) كه يك پاشون هم از زانو به پايين قطعه . ( البته يك بار خارج از ساعت كاريش ديدمش كه با پاي مصنوعي چقدر راحت و تند تند راه مي رفت ، يك مدت هم موهاشو رنگ مي كرد ). خلاصه هرچند باري كه توي اين خيابون به سمت بالا يا پايين رفت و آمد داريم و از جلوي بساط ايشون مي گذريم ، يك سلام عليكي مي كنيم ديگه . اوايل كه به تبعيت از آهو بايد خسته نباشيد هم بهش مي گفتيم . ( آخي ! چقدر كار مي كرد و خسته مي شد طفلكي ). اين دوستي از اون جايي شروع شد كه تا مدتها هربار از جلوش رد مي شديم ، آهو به ضرب و زور يك پولي از من مي گرفت و بهش مي داد . تا اينكه ديدم نخير ، ما داريم  انگيزه كار و فعاليت رو در جوانان از بين می بريم و گداپروري مي كنيم ، گفتم الا و بلا من ديگه به اين آقا پول نمي دم و با نشون دادن افرادی كه به سختی و زحمت و با عرق جبين و كد يمين شكم خودشون و زن و بچه شونو سير می كنند ،‌ دليل اين تصميم رو برای آهو توضيح دادم . اين از اين ...... يكي ديگه از دوستامون ، يك پيرمرد واكسي خيلي خوش رو و مهربونه كه در همسايگي همون آقا گداهه بساط كرده . اونو دوست دارم . چهره اش خيلي نورانيه و با اين سنش كار مي كنه و دستشم جلوی كسی دراز نمی كنه . بچه ها رو خيلي دوست داره و خيلي قشنگ و با محبت با آهو صحبت مي كنه . با اون باميل و رغبت حال و احوال مي كنم .  

دوستاي ديگه مون ، چند تا سربازند كه به نوبت جلوي يك سازمان دولتي نگهباني مي دن . از اونجايي كه وقتي از جلوشون رد مي شيم ، آهو سلام نظامي بهشون مي ده و جلوشون چند قدمي رژه مي ره ، اونها هم جوابشو مي دن و سلام و احوالپرسي هم مي كنند .

ديگه ، كل پرسنل سوپر ( يا به عبارت بهتر بقالي ) محل هستند از خطه آذربايجان .  كه يكيشون جوري لپ آهو رو مي كنه كه هروقت اون باشه ،‌ آهو از فاصله  يك متري پيشخون جلوتر نمياد چون از همون پشت مي گيره و بلندش مي كنه . بقيه شون هم كلی سربه سرش می ذارن و دوستش دارن و وقتی تنها می رم سراغشو می گيرن .

خلاصه اينم از جريانات هر روز ما .   

 

 

راستي يك چند وقتيه كه يك مهمون كوچولو  داريم كه حسابي ازش پذيرايي كرديم و چاق و چله اش كرديم . حالا هم راحت گرفته خوابيده . هروقت بيدار شد اگر تونستم عكسشو مي ذارم .

 

 

يك عكس هم از اين جيگر خاله بذارم . خودم كه هروقت نگاش مي كنم دلم ضعف مي ره . شما رو نمي دونم .

آخ !عسل خاله

 

جمعه گذشته ، به عادت هرساله با آهو رفته بوديم نمايشگاه كتاب . فقط هم سالن كتاب كودك . يك عالمه خريد كرديم . يك عالمه كتاب به دردبخورهم بود كه دلم مي خواست بخرم ولي هنوز براي سن آهو خيلي زود بود . يك چيز ديگه اينكه ، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برخلاف اسم بزرگي كه داره و كلي توقع پشت اين اسم به وجود مياره ، هميشه آخرين جائيه كه من مي رم و هميشه هم به اين نيت كه ببينم پيشرفتي داشته يا نه و هميشه هم پشيمون و دست خالي ازش ميام بيرون . كتابهاش كه به نظر من آموزشي صرف و يك بار مصرفه و فاقد جذابيت . وسابل كمك آموزشيش هم انقدر بد كيفيته كه هيچ تمايلي رو نه در بچه براي بازي و نه در والدين براي خريد ايجاد نمي كنه ... چقدردلم مي خواد آهو زودتر باسواد بشه و خودش كتابخون بشه .  

آهان يك چيز ديگه هم يادم اومد . تصور كنيد رفتيد دنبال دخترتون تا از مهد كودك بيارينش . اومده بيرون داره كفشاشو پاش می كنه . يكهو می بينين يك تعداد زيادی از پسرهای كلاس اومدن پشت شيشه و داد می زنن : خوششششششگل ،‌ خوششششگل ،‌ سيندرلللللللااااااااا  ، زيبای خفتتتتتتتته ،‌ خوشگل ........ شماها جای من باشين چه عكس العملی نشون می دين ؟‌مادرم مادرای قديم . يك غيرتی داشتن ، ‌يك ابهتی داشتن . ای روزگار ........

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب