دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چند روز بود كه ميخواستم يك خبري رو اعلام کنم ولي وقت نمي شد. اونم اينه كه يكي به جمع سه نفره ما اضافه شده و آهو از اين موضوع خيلي خوشحاله و اين عضو چهارم خونواده هرچند كمي باعث زحمت و دردسر شده ولي موجبات شادي رو هم فراهم مياره ... اشتباه نكنيد !!! اين عضو جديد يك جوجه اردكه . (البته نه از نوع زشتش ). يه جوجه بامزه زرد وسياه . خيلي هم شيطون و بازيگوش . اسمش رو گذاشتيم Daisy ( همون اردك دختره توي كارتون Donad duck (. اولش هربار كه آهو بغلش مي كرد ، مي ترسيد و شروع ميكرد به دست و پا زدن . آهو هم متعجب ، مي گفت : " مامان ، وقتي بغلش مي كنم ديوونه مي شه چنگ ميزنه تو سر و صورت خودش ."  ... تجربه جالبيه براش با سوالهايي از اين دست : چقدر قلبش تند تند مي زنه ؟ چرا گوش نداره ؟ چقدر بالهاش كوچيكه ؟ سوراخهاي بينيش روي نوكشه ؟ چرا هرچي بهش ميگم ساكت ، گوش نميكنه ؟

همون شب اول خيلي مسئولانه با اين توجيه كه چون اين جوجه كوچيكه و پدرو مادرشم پيشش نيستند شنا يادنمي گيره ، از من خواست كه وانو پر كنم تا اونو ببره تمرين شنا بهش بده . همينكه ديزي رو انداخت تو وان ، با وحشت شروع كرد به دست و پا زدن و مي خواست بياد بيرون . طفلكي فكر كنم تا حالا تجربه شنا نداشته . ولي مگر آهو اجازه ميداد از زير تمرين شونه خالي كنه ؟ درو بستم اومدم بيرون كه كمي به كارهام برسم . بعد از چند دقيقه كه براي سركشي  رفتم ديدم كه بــــله آهو خانوم ليف و صابون برداشته ، افتاده به جون اون بيچاره و د ـ بساب . هرچي گفتم : " آهو جون ، اذيتش نكن . كوچولواـ گناه داره ." مي گفت : " نه مامان كثيفه . بوي پي پي ميده . " هربار كه درو باز ميكردم ديزي بيچاره جيغ جيغ كنان مي خواست بپره بيرون ، كه آهو مي كشيدش تو . بعد ازاينكه عمليات استحمام تموم شد ، آهو داد زد كه : " مامان حوله بيار بگيرش . " منم كه ترسو . از هرچي جانداره مي ترسم . از ماهي قرمز گرفته ، تا هرچي كه فكرشو بكنين . ولي سعي مي كنم كه اين ترسو جلوي آهو بروز ندم ، گفتم : " نه مامان جون حوله لازم نداره . همينجوري بيارش بيرون ، بذارش تو سبدش . " چشمتون روز بد نبينه ، بيچاره اردكه شده بود عين موش آبكشيده چلونده شده . اصلا" نميتونست راه بره . تلو تلو مي خورد . يك قدم كه برميداشت  مي خورد زمين و عين بيد مي لرزيد . نگران بودم كه نكنه پاش دررفته يا شكسته باشه . بابايي كه گفت : اين بيچاره تا صبح دوام نمياره  . داره مي ميره . صبح كه رفتم سراغش ديدم نه ، سرحال شده و سرومرو گنده داره راه ميره و جيغ و ويغ مي كنه ... علاقه زيادي به برنج داره و به هيچ چيز ديگه هم لب نمي زنه . خيلي شيطون و سربه هواست . مرتب ظرف آبشو برميگردونه . خرابكاري هم زياد مي كنه . عصرها كه ميريم خونه ، آهو ميارتش پيش خودش و با هم مي شينن كارتون مي بينن . جالب اينه كه به محض اينكه آهو اتاقو ترك ميكنه جيغ و ويغش بلند ميشه و اتاقو ميذاره رو سرش . نميدونم تا كي دووم مياره و اصولا" نگهداشتنش كار درستي هست يا نه ؟   

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب