دوشس
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یکی از علائم نزدیکی به ماه و روز تولدم در من -که یکی از دوستهام دقیقا سه سال پیش در من کشف کرد- دل نازک شدنمه. می دونم حالا بعضی ها یه پوزخند می زنند که ای بابا این که چیز جدیدی نیست و تو کِی پوست کلفت بودی که حالا نازک شده باشه؟!؟ قبول، ولی این روزها نازک نارنجی تر می شم و هی با بهانه و بی بهانه احساساتی می شم و اشکهام قل می خورن و میان پایین. لوس می شم دیگه، دست خودم نیست.
اینا رو گفتم که بگم -درواقع اولتیماتوم بدم- که به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا ترک بردارد چینی ِ دل ِنازُکِ آبانی ِمن...

[ دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

دیشب سر شام، مامان مثل هرسال خاطرات به دنیا آمدن منو تعریف می کرد/ موقع باز کردن کادوهام یاد یک دوستی افتادم که تولدش توی خرداده و به من می گفت خوش به حالت. خیلی کیف داره آدم لباس زمستونی کادو بگیره. من همیشه تاپ و لباسهای نخی نازک و تابستونی کادو می گیرم/ آقای همسر می خواست شام از بیرون بگیره، اما گفتم که خودمو تو دردسر نمیندازم و یک غذای ساده درست می کنم. مرغ توفری های منو همه خانواده خیلی دوست دارند و به عنوان غذای مخصوص سرآشپز آنا می دونند. دوتا مرغ درسته توی فر و یک پاتیل سوپ جوی خوشمزه و جاافتاده زحمتی نداشت و می ارزید به کلی تعریف و تمجیدهای بعدش به خصوص از جانب شوهرخواهرها/ امروز به خودم مرخصی دادم، بی خیال اوضاع بلبشوی اداره. صبح از پشت پنجره آشپزخونه به خورشید 27 آبان سلام کردم و به خودم قول دادم اجازه ندم امروز هیچ چیزی و هیچ کسی روزمو خراب کنه.
تولدم مبارک

[ شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

امروز صبح پایم را که از خانه بیرون گذاشتم خنکای دلپذیر هوا و نم باران یادم انداختند که پاییز عزیز من از نیمه رد شده و آبان محبوبم هم رو به اتمام است بدون آنکه لذتش را برده باشم و با هم عشق کرده باشیم. به خودم قول می دهم در این زمان کمتر از یک هفته ای که تا تولدم مانده، با خودم، با دلم و با احساسم مهربان تر باشم. 

توی اداره، از پنجره قدی پشت سرم برگهای باران خورده درختان را که نگاه کردم، یادم آمد که این اتاق را دوست دارم. که برخلاف آنچه داوطلبانه یا شاید هم فروتنانه پذیرفته بودم، دلم نمی خواهد بروم به آن یکی پارتیشن که هیچ روزنه ای به بیرون ندارد. که سابقه دلبستگی من به این اتاق به سالها قبل برمی گردد. که دیگر در جای جدید نمی توانم خیابان های باران خورده تهران را ببینم. پنجره ای ندارد که آفتابِ کم جانِ پاییزی را سُر بدهد روی میز آدم. که بشود گلدان نیمه جان خانم همکار را گذاشت پشت شیشه اش تا جان بگیرد و هرروز به رویت بخندد. کلیسایی پشتش ندارد که صدای ناقوسش، گیریم سالی یک بار، تو را با خود همراه کند. به آقای مدیر گفتم نمی روم. اتاقم را به آن مردک ح/ر/ا/س/ت/ی بد چشم که قرار است بیاید جای من بنشیند نمی دهم. پُستم را گرفت، هیچ نگفتم. اتاقم را نمی دهم.

امشب دخترک بعد از اینکه درمورد خصوصیات دوران نوجوانی و احساسات و سردرگمی های خاص این دوره و به طور خاص دوم راهنمایی ها برای بنده کلی نطق فرمودند، ما را که میان بهت و حیرت و غرور و اشک و شادی بابت اینهمه آدم شدن ایشان دست و پا می زدیم، تنها گذاشته و به رسم هرسال به مناسبت تولد خاله، دوتایی شام رفتند بیرون.

[ یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

امسال تولدم کمی متفاوت بود. یعنی روز تولدم توی خونه و اصلا توی تهران نبودم و به همین خاطر آقای همسر با همدستی خواهرانم 3 شب زودتر جشن کوچکی را ترتیب داده بودند و حسابی غافلگیرم کردند. اما عوضش شب تولدم -به مناسبت عروسی یکی از اقوام آقای همسر- تا پاسی از شب به جشن و پایکوبی و حرکات موزون گذشت. این اتفاق را به فال نیک می گیرم.

و اما ..... عزیزترین آدم های زندگیم و مهربان ترین دوستانم (اعم از حقیقی و مجازی)، هرکدوم به روش خودشون با هدایا و یا تبریکات زیبا، صمیمانه و بعضا شاهکارشون زادروزمو برام رنگین کمانی و به یادماندنی کردند. می خوام به این نیکان روزگار بگم دنیا جای قشنگیه تا وقتی شماها هستین. گرمترین آرزوها تقدیم شما...  

پ . ن1 : پستم خیلی آبکی بود، می دونم. از آدمی که همزمان هم داره ناهار فردا رو می پزه، هم حواسش به کار ماشین لباسشوئیه که لباسهاشو خالی و پهن کنه، هم داره سریال می بینه و هم پیغامهای فیسبوکیش را می خونه و هم اصرار داره که در اخرین دقایق روز 27 آبان وبلاگ شو به روز کنه، اون هم در حالیکه اهل خونه خوابند و خودش هم خسته یک سفر کوتاه فشرده است، چه انتظاری دارین؟

[ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

١١ سال گذشت از اون روز پاییزی زیبایی که تو پاره دلم ،  بعد از مدتها که تو خونه دل من و بابا برای خودت بزرگترین جا را باز کرده بودی ، قدم به این دنیای بزرگ گذاشتی و دنیای ما را رنگارنگ و زیبا کردی . عزیزترینم الان که قد و بالاتو نگاه می کنم باورم نمی شه تو همون فرشته کوچولوی 3 کیلو و 300 گرمی هستی که تمام مشتت به راحتی تو کف دستم جا می شد و وقتی ناآروم و بی قرار بودی آغوش من امن ترین و گرمترین پناهگاه دنیا بود برات . حالا نازنینم! اگرچه حجم آغوشم کوچیک شده برای تو ، درسته که دیگه دستهات تو حجم مشتهای من جا نمی گیرند ، درسته که داری از مامان بالا می زنی و باید هم بزنی ، اما می خوام بدونی عزیزدلم که هنوزم بزرگترین جای توی قلبم مال توست . می خوام بدونی که همیشه همیشه همیشه بهترینها را برات می خوام و تا دنیا ، دنیاست کنارتم .

[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

چند دقیقه ای هست که مهمانی تولدم تمام شده . آهو طبق قولی که مدتها بود به شوهر خواهر کوچیکه داده بود ، رفت که یک شب تعطیل را مهمانشان باشد و صبح روز تعطیل را با صبحانه اختصاصی و متفاوت خاله آغاز کند . آقای همسر دارد فیلم کانال یک " مردی به نام ایپ " را تماشا می کند . من هم بعد از یک روز پرماجرا به خلوت خودم پناه آورده ام و دارم وبگردی می کنم . دو سه روزی هست که دارم تبریک تولد می گیرم . از تلفن و اس ام اس گرفته تا ایمیل و پیغامهای فیسبوکی . از اظهار لطف همکاران مهربان محل کار قبلی تا تبریکات دقیقه به دقیقه آقای همسر که دیگر جیغ خواهر کوچیکه را درآورده بود . آنقدر هم دل نازک شده ام این روزها که الکی الکی و با ساده ترین حرفها اشکم در آمده . شاید به قول دوستی ، این حساسیت و شکنندگی - یا بهتر بگویم لوس شدگی - به خاطر قرار گرفتن در ماه تولد است . اعتراف می کنم که بعضی از این محبتها بیشتر مزه داد ، مثل اس ام اس مفصل خواهرزاده سرباز آقای همسر ، آنجا که نوشته بود " بهترین زن دایی دنیا " یا کیک تولدی که خواهرک به اصرار خواست تا برای یکدانه نرمینه*اش بپزد و الحق که سنگ تمام هم گذاشته بود یا آن تبریک فیسبوکی خاله ، که نوشته بود تو عزیز دلم با آمدنت طعم شیرین خاله شدن را به من چشاندی . امروز روزمن بود . روزی که همه عزیزانم ، همه آنهایی که دوستشان دارم ، به نوعی یادم کردند و هرکدام به شیوه خودشان به من عشق دادند . تولدم مبارک ...  

 

* نرمینه : اسمی است که خواهر کوچیکه برای من گذاشته . بغلم می کند و می گوید چقدر تو نرمی . یک جور متفاوتی نرمی .

[ پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

لطافتش منو کشته

[ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

[ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

درد ، اورژانس ، فشار خون ،‌ماسک اکسیژن ، آمبولانس ، سرم ،‌بیمارستان ،  نوارقلب ، اکو ، چهره های نگران ، تلفن ها و اس ام اس هاس احوالپرسی ، چشمهای دلواپس ،‌صداهای مضطرب و وووو 

مهم اینه که به قول دوستی ، اونی که اون بالاست امروز زنگ باران را به افتخار من به صدا درآورده و به قول دوستی دیگر زیباترین روز پاییز امسال ساخته شد

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

یکی دو هفته گذشته ، روزهای شلوغی برای خونواده ما بود . مثل یک برش کوچیک و فشرده از زندگی که همه چی توش داشت . تولد ، مرگ ، ازدواج ، تصادف ، بیماری ، جشن ، حتی دزدی . همه چی . درهم و رنگارنگ . اما خداروشکر انقدر طعم شیرینش غالب بود که تصادف من و دزدی از داروخانه خواهرم و مریض شدن خودم و فوت یکی از اقوام که بنده خدا از مدتها پیش بیمار بود و تاتموم شدن مراسم ما صبر کرد ، هم نتونست کاممونو تلخ کنه . امسال اولین سالی بود که تولد آهو به علت مصادف شدن با عقد خاله ، بدون برنامه ریزی طولانی مدت و به صورت یکباره برگزار شد . کیک و کادوش همون روز خریداری شد . مهمونهاش محدود می شدن به جمع خونوادگی درجه یک . اما کادوهایی گرفت که دوست داشت و بهش خوش گذشت و رضایت خودش یک کم از بار عذاب وجدان من کم کرد . مراسم عقدمحضری و مهمونی شبش به خوبی  و زیبایی برگزار شد . عروس و داماد خیلی به هم می اومدند و به دل دو خونواده نشسته بودند . لباسهاشون زیبا و هماهنگ و در کل همه چیز خوب و دلپذیر بود .  

عقدمحضری و مهمونی شبش به خوبی  و زیبایی برگزار شد . عروس و داماد خیلی به هم می اومدند و به دل دو خونواده نشسته بودند . لباسهاشون زیبا و هماهنگ و در کل همه چیز خوب و دلپذیر بود .

 

 

یلداتون خوش . یادمون باشه حالا که برای لذت بردن از یک دقیقه بیشتر باهم بودن ، داریم اینقدر هزینه و برنامه ریزی می کنیم ، قدر باهم بودنا و شادیهامونو بیشتر از پیش بدونیم .     

 

فال حافظ یادتون نره .

 

    

[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

روز تولدت برات زیباتر می شه وقتی :

اس ام اس همسرت می رسه که " عزیزترینم به دنیا خوش اومدی "  

 

 وقتی دخترت پاکت دست ساز خودشو که روش نوشته :" تقدیم به مامان عزیز و مهربونم . انشاالله 1000 ساله بشی " وتوش نقاشی خودشو گذاشته ، بهت تحویل می ده و بعد ازاینکه پاکتو به دستت می ده ، می خنده و فرار می کنه و می گه : مامان می ترسم با چوب دنبالم کنی و وقتی متعجب نقاشی رو نگاه می کنی ، می بینی اول شمع های روی کیکو جابجا کشیده بوده و بعد پاک کرده و دوباره کشیده .     

 

وقتی دوست عزیزی که انتظار نداشتی اون موقع از روز اونجا ، توی اداره ببینیش ، با کادویی که با وسواس و ملاحظه کاریهای خاص خودش انتخاب کرده وارد اتاقت می شه و تو رو غافلگیر و خوشحال می کنه .

 

وقتی آقایی که قراره به زودی باهاش فامیل بشین و صبح زود عازم یه ماموریت خارج از کشور بوده و تو حتی شماره موبایلشو نداری و صداش از پشت تلفن برات نا آشناست ، از توی فرودگاه بهت زنگ می زنه و تولدتو تبریک می گه .   

 

وقتی مامانت با همون لحن مهربون همیشگی تلفن می زنه و می پرسه : " حال نوزاد ما چطوره ؟ "      

 

وقتی همکارای جدیدت با کادو و گل و تبریک های پی در پی ، نشون می دن که به یادت بودن .

 

وقتی بابا ، خواهرها ، خاله ، عمو ، شوهر خواهر ، پسرخاله ها و خیلی از عزیزانت تلفن می زنن یا اس ام اس تبریک می فرستن  .

     

وقتی کامنتهای عمومی و خصوصی و ایمیلها و پیغامهای آفلاین تبریک دوستای اینترنتی رو دریافت می کنی که اکثرشون حتی اسم واقعی تو رو نمی دونن و حتی یک بار هم تو رو ندیدن .

  

 دنیا یه کم خنده دار می شه وقتی آقای میم که به بداخلاقی و تندخویی معروفه ، وقتی می فهمه که امروز تولدته ، می گه ایکاش می دونستم تا توی جلسه صبح کمی ملایمتر برخورد می کردم و تازه می فهمه دلیل بی خیالی تو ، توی اون جلسه کذایی ، وقتیکه سعی می کردی خونسرد باشی و روز خودتو خراب نکنی ، چی بوده ؟

 

دنیا رنگارنگ می شه وقتی غروب که می رسی خونه ، می بینی که پدر و دختر برنامه سینما و شام بیرون ترتیب دادن و تو لازم نیست به فکر شام شب و ناهار فردا باشی .  

    

 

و آفتابی می شه وقتی یه دوست مهربون مثل روز شمار تقویم هرروز برگ جدیدی از سال جدید زندگیتو می شمره و برات ورق می زنه 

   

 

 

[ شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

 

تقدیم به همه اونهایی که با محبتهاشون روز ورود منو به این دنیا لذت بخش و خاطره انگیز کردند و می کنند .

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

عرضم به حضورتون که ما سه تا خواهریم . بنده خواهر بزرگه هستم . هرکدوممون هم خصوصیات و ویژگیهای خاص خودمونو داریم . خواهر وسطیه از بچگی یه عادتی داشت و اون این بود که وقتی پیله می کرد که یه کاری انجام بشه یا خدای نکرده اگر یه قولی بهش می دادی تا وقتی که دونه دونه موهاتو نمی کند و رسما" کچلت نمی کرد دست از سر مبارکت که حالا کچل هم شده بود برنمی داشت . این خانوم، حالا هم که ماشالله بزرگ شده و خانوم دکتری شده برای خودش ، هنوز هم دست از این عادت برنداشته . این خانوم که حالا در ولایت غربت زندگی می کنه ، این دوسه روز آخر هفته که با همسرگرام و گل پسر مامانیش اومده بودند تهران ، گیر سه پیچ فرمودند به من و خواهر کوچیکه که الا و بلا تا من تهران هستم باید شما متولد بشید . حالا از اون اصرار و از ما انکار که بابا زوده حالا . نباید نوزادو زودتر از موعد به دنیا آورد . خطر داره ، اله بله .نشد که نشد . ایشون گفتن نمی شه من کادوتونو خریدم و آمادگی دارم باید متولد بشید به من ربطی نداره که کوچیکه 6 روز و تو هم 11 روز فرصت داری . ما هم که گردنمون از مو باریکتر . مامان خانوم پا به ماه ما هم که زبر و زرنگ ، گفتند پنج شنبه شب خودم برای دوتاتون تولد می گیرم . آقای همسر که همیشه دقیقه نود یا بلکه هم در وقت اضافه ، اونهم با همکاری نامحسوس اینجانب دست به کار می شن برای ابتیاع هدیه ، دستپاچه شدن که من آمادگی ندارم و این حرفا . ما هم که هی سرخ و سفید شدیم و گفتیم به ما چه ؟ خودت می دانی و مادرخانوم وخواهرخانومت . زشت است که ما هی بیاییم بگوییم که برای ما تولد بگیرید یا نگیرید و کی بگیرید و کی نگیرید . خلاصه توافقات پشت پرده انجام شد. جای شما خالی . پنج شنبه از غروب ما دیگه هی خودمونو تحویل گرفتیم و برای خودمون کارت تبریک فرستادیم و دست به سیاه و سفید نزدیم . حتی سرشام که مادرمان گفت : آنا جان میزو نگاه کن ببین چیزی کم و کسر نداره ، گفتیم : ما نوزادیم و از این چیزا سردرنمی آوریم. خلاصه هی با این خواهر کوچیکه ترقص نمودیم و قربون خودمون رفتیم . شونصد تا عکس هنری و غیر هنری و جوادی ، در حالتها و زوایای مختلف نیم رخ و تمام رخ و افشون و پریشون و عاشق کش از خودمون انداختیم . این خواهر وسطی هی می رفت و میومد می گفت خجالت بکش قهر. تو دیگه n سالت شده . این n هم لحظه به لحظه بزرگتر می شد و تا به چهل و چهارسال تعجبهم رسید . بهش گفتیم به ما چه که اون زمانی که ما 19-18  ساله بودیمخیال باطل دوربین دیجیتالی به کار نبود که هی فرت و فرت عکس بندازی و ککت هم نگزه . باید دسته جمعی مستقیم تو دوربین خیره می شدیم و اگر یه نفر پلک می زد همه می ریختن رو سرش که یه عکسو حروم کردی . به ما چه که ما هنوز یه پامونو از دبیرستان کامل بیرون نیاورده بودیم و اون یکی پا هنوز کامل توی دانشگاه نرفته بود که ازدواج کردیم . ما دل داریم و حالا حالا جوونیم خواهر . خلاصه ما هی حرکات موزون از خودمون به در کردیم و شوهرجان با اون تیپ مکش مرگ ما تو حیاط جوجه باد زد . آخه بیچاره لباس پلوخوریهاشو درآورده بود که بوی جوجه نگیره و یه چیزی پوشیده بود دیگه . بعد از شام هم بساط کیک و کادو . کیک اشتراکی با شمع سه رقمی روی کیک هورا.  آخه رقم دوم سن خواهر کوچیه با رقم اول سن من یکی شد و اونو اشتراکی استفاده کردیم . این پسر عسل خواهر وسطی که مثل مامان جونش عجول تشریف داره ، تا ما بیایم تمرکز کنیم و آرزو بکنیم بعد از اینکه باکمک انگشت سبابه اش به قول خودش یه ریل قطار دورتادور کیک درست کرد ، دو بار شمعها رو فوت کرد و بالاخره نوبت به ما رسید و ما دوتا نوزاد زودرس و آهو و همون خواهرزاده قند عسل ، چهارتایی البته با کمک بقیه حضار و با تشکر از خانواده رجبی و نور و امپکس و نودال ، موفق شدیم که بالاخره شمعو فوت کنیم . خدا برکت بده کادو های امسال کم حجم و سبک بودند خوشمزهو در جعبه های کوچولوی فانتزی خوشگل . آقای همسر هم که پیرو همون عدم آمادگی که عرض کردم ، پاکتی خجالت دادند . سورپرایز تولد ، البته کادوی مامان و بابا بود که اشک به چشمم آورد . گردن بند قدیمی بسیارخوشگلی که مال مامان بود و طرح خیلی شیک و تکی داره و ما سه تا از شما چه پنهون همیشه  چشممون دنبالش بود . یه چیزی شاید مثل یه نشون خونوادگی ، یه یادگاری بارزش که خیلی خیلی برام عزیز خواهد بود .

حالا شما خواننده عزیز که داری به یاوه گوئیهای نگارنده پوزخند می زنی ، مدیونی  دلت میاد ؟ 27 آبان که سالروز واقعی تولد اینجانب می باشد اگر گذرت اینورا افتاد یه پیام تبریک ننویسی چون بیست وهفتم برای من معنی و مزه دیگه ای داره . گفتم که گفته باشم .  

[ جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]

از صبح دویده بودم . دوسه ساعتی توی آرایشگاه معطل شده بودم برای اصلاح و ابرو و مرتب کردن موها و رنگی که شاید دل شوهرک که سالهاست آرزوی رنگ روشن داره به دست بیاد . به نظر خودم دیگه انقدر عوض شده بودم که به چشم بیاد . بگذریم که وقتی در خونه رو باز کردم به روش ، گفت : مبارکه چه خوشگل شدی ، کاش موهاتو رنگ هم کرده بودی و باز به نظرش مثل همیشه قهوه ای طبیعی بودم . ناهار هول هولکیی خوردیم و یه استراحت کوتاه و نظافت و پخت و پز و کارهای معمول قبل از ورود مهمونها که البته مامان اینها بودن و پسر خاله ام . دلم می خواست همه چیز مرتب باشه . آهو هم یک کارت پستال خوشگل درست کرده بود و یک قلب اکلیلی قرمز که می خواست بده به مامانی مهربون و محبوبش به خاطر تولدش . نشسته بودیم دور میز شام . گل می گفتیم و گل می شنیدیم . اواخر شام بود . شده بودم عین عمه بزرگم که هیچوقت نمی فهمه خودش چی می خوره و همه اش در حال تعارف کردن غذا به این و اونه . اومدم یه تیکه لازانیا بذارم تو بشقاب بابا ، که دیدم حالت مامان زیاد طبیعی نیست . دستشو گذاشت روی قفسه سینه اش و گفت : احساس سنگینی می کنم . آروم پا شد و رفت روی تخت دراز کشید . به فاصله کمی دردش شروع شد و در عرض چند دقیقه انقدر شدید شد که به ناله افتاده بود . تو حالت نیمه نشسته قرار گرفته بود و نمی تونست نفس بکشه . رنگش تغییر کرده بود و بی اختیار از درد اشک می ریخت . همه دست پاچه شده بودیم . اولین بار بود  که زنگ می زدم به اورژانس . زبونم بند اومده بود . نمی دونستم چی باید بگم . همسرم و پسر خاله ام خودشونو رسوندن به داروخانه شبانه روزی برای گرفتن قرص زیرزبونی ( نیترو گلیسیرین ) . آهو نگران شده بود . هی می گفت مامان چی شده ؟ نیم ساعتی طول کشید تا مامورین اورژانس رسیدن . وقتی رسیدن که 3-4 دقیقه بود مامان آروم شده بود . فشارو نبضشو کنترل کردند و شرحی از وضعیت خودش و سابقه فامیلیش گرفتند.  توصیه کردند باوجودیکه ظاهرا" مشکل عمده ای وجود نداره و اسپاسمی بوده که برطرف شده ، اما بهتره بره بیمارستان برای گرفتن نوارقلب و چند ساعتی تحت نظر باشه . بابا امضا داد که نیازی نیست اونها ببرنش و ما خودمون این کارو می کنیم ( از بس که بابا از اورژانس و بیمارستان می ترسه ) . بعد از رفتن اونها دوباره یک کم اذیت شد و همسرم و خواهرم و پسر خاله ام مامانو بردند به کلینیک نزدیک خونه برای گرفتن نوارقلب و من و آهو موندیم پیش بابا که حالش زیاد تعریفی نداشت . آهو گردن بند مامانو که تو اوج درد از گردنش درآورده بود ، بوس می کرد و من به کیکی فکر می کردم که توی یخچال بود و شمع های 5 و 3 ای که روشن نشد . دو روز از اون جریان می گذره ، اما من هنوز آروم نشدم و اون دوتا شمع هنوز آزارم می دن ، هرچند که آهو تصمیم گرفته اونها رو برای 35 سالگی من نگه داره .

[ شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آنا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شما منو ، یعنی نویسنده این وبلاگو به اسم آنا می شناسید . آنا یک زن معمولی ایرانیه . یک مادر و یک همسر که شاغل هم هست . یک روزی بعد از اینکه مدتها بود دغدغه نوشتن راحتش نمی گذاشت اینجا رو برای خودش ساخت . اینکه چقدر خوب می نویسه یا بد مهم نیست . مهم اینه که اینجا دروغ نمی نویسه . مناسبتی و سفارشی هم نمی نویسه . دلی می نویسه . یعنی هروقت دلش خواست . برای همین نوشته هاش گاهی تلخه ، گاهی شیرین ، گاهی هم تند یا بی مزه . خلاصه می نویسه چون نوشتنو دوست داره ..... همین
آرشيو مطالب
امکانات وب