مهر

اين روزا از هر خيابوني كه رد مي شم به شدت بوي مهرو حس مي كنم ، بوي خوب مدرسه  تو روزاي اول مهر. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با زمزمه اين شعر

 

آغاز سال نو                   با شادي و سرور

همدوش و همصدا           حركت به سوي نور  

... ( اينجاهاشو ديگه يادم نيست ، فقط آهنگشو مي زنم )

در دل دارم اميد               برلب دارم پيام

همشاگردي سلام           همشاگردي سلام

 

برمي گردم  به سالها پيش ...

اواسط شهريور كه مي شد حال و هوامون عوض مي شد . شروع مي كرديم به خريد مدرسه . مانتو ، شلوار ، مقنعه ، كيف و دفتر و خودكار و مداد و خيلي  چيزهاي ديگه . هر روز به كتابفروشي محل سر مي زديم و سراغ كتابهامونو مي گرفتيم . صبح روز اول مهر لباسهاي تميز و اتو كشيده رو مي پوشيديم و كيفو پر از كتاب و دفترهاي نو مي كرديم ( من از اول هم عادت داشتم كه كيفمو پركنم ، هميشه سنگين بود ، الانم همينطوره و كيفم بي شباهت به ساك نيست ) ، صبحونه خورده ، نخورده به سمت مدرسه حركت مي كرديم . هميشه بابا يا مامان من و خواهرمو ميرسوندند و من چقدر دلم مي خواست كه مثل خيلي از بچه ها خودم تنهايي مي رفتم مدرسه ولي هيچوقت اين فرصت پيش نيومد . هميشه مدرسه رو با شور و شوق و با قولهايي كه به خودم ميدادم كه امسال بهتر از پارسال خواهم بود و چنين مي كنم و چنان و بعضي از اون قولها جامه عمل مي پوشيدند و بعضي ديگه نه ، سال تحصيلي جديدو شروع مي كردم . يادمه روزاي اول مدرسه هميشه انگشتهام زخم بود چون هروقت دستمو مي كردم تو كيفم تا كتاب يا دفتري بردارم ، كاغذهاي نو انگشتهامو مي بريد . ديدن مجدد دوستها ، كلاس بندي و دلهره اين كه با دوستاي صميمي توي يك كلاس بيفتي ، مرور خاطرات تابستون ، سر صف ايستادنا ... همه و همه لذتهايي بود كه شايد اون موقع فكر نمي كردم كه روزي حسرتشو بخورم . حتي خاطره اون متري كه ناظم مدرسه دستش مي گرفت و سر صف پاچه هاي شلوارمونو اندازه مي گرفت كه دولاي دم پاي شلوارمون كمتر از 22 سانتي متر نباشه . چه شاد بوديم و سبكبار و چه غافل ، كه زيبا ترين روزهاي عمرمون همون روزها بود .

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
پدر اروند

سلام بر آناي عزيز جريان اون كيف بزرگ و البته ۲۲ سانتيمتر خيلي تامل برانگيز بود ... كاش يه جوري بشه كه آدم بتونه همون موقع كه از متر ۲۲ سانتي بدش مي آد، خوشش بياد!! نه وقتي كه حسرتش و يادش هم داره از آدم دور و دورتر مي شه ... كاش بتونيم اونقدر رو خودمون كار كنيم كه هميشه بزرگترين دردسرها و بدبياريها در برابر لبخند زندگي كه همواره مي تونه بر رومون گشوده باشه؛ حقير و ناچيز به نظر برسه ... كاش آنا بتونه از موقعيتي كه الان داره و استعدادي كه در به ثبت رسوندنشون استاد به نظر مي رسه؛ بيشتر و بيشتر موفق باشه و به دوستاش هم انرژي بده ...

shabnam

آنا جون من عاشق اين بو هستم . چون هم پاييز رو خيلی دوست دارم و هم از همه دوران مدرسه ام خوب استفاده کردم . الان دلم تنگ ميشه برای دوران مدرسه و دانشگاهم اما اينجوری نيست که بگم کاش ميشد دوباره برگردم . راستش گاهی دلم ميخواد به دوران دانشگاه برگردم اما حيف که نميشه ... شاد باشی ...شبنم

kim

موافقم منم خيلی دلم تنگ شده

اروند

سلام بر مامانی آهوی نازنازی! نامه تونو نتونستم بخونم. لطفاْ مجدداْ و با فرمت ورد پد يا وب ارسال کنيد. منتظرم ...

مامان گیگیل

آنای خوبم چقدر قشنگ نوشته بودی. دختر نزديک بود اشکم دربياد. معرکه بود

narges

من را به دوران خوب مدرسه بردی اخ که چقدر دلم براش تنگ شده مدرسه ها وا شده ....

مامان خوشبخت

از ياد آوری گذشته ها خيلی لذت ميبرم ولی حسابی حواسم جمه که حسرت گذشته خدشه ای به لذت حال وارد نياره . ميدونی ! يک جورايی دارم گذشته ها رو دوباره همراه با دخترام تکرار و زندگی ميکنم .