شازده کوچولو


....
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
....

 

/ 9 نظر / 76 بازدید
محمد درویش

و همه درد جامعه امروز برمی گرد به همین ... به این که آدم ها دیگر آن گونه که سزاوار است، مسئولیت "گل" خود را برعهده نمی گیرند ... آدمها فراموش می کنند ... آدمها خود را به خواب می زنند ... آدمها نارو می زنند ... و آدمها به هزار و یک دلیل ظاهراَ مقبول از مسئولیت و وظیفه و آرمان و عشق شان می گذرند و سر در لاک کرده، گمان می برند که بدینگونه می توانند بخش تلخ و اشک آلود زندگی را حذف کنند ... غافل از این که دارند خود را حذف می کنند ... زندگی بدون اشک و بدون آه و بدون اهلی شدن که دیگر زندگی نیست... برای همین است که این روزها، وقتی پایمردی هموطنانم را می بینم که همچنان ایستاده اند و الله اکبر می گویند ... دلم روشن می شود. انگار این بار ماجرا فرق می کند و می خواهند از "گل" خویش حراست کنند و موج سبز را پاس دارند تا ایرانی سبز را به فرزندان شان هدیه دهند. زنده باشید بانو ...

بهانه

آنا جون......... اصلا" متوجه منظورت نشدم [خجالت]

بهانه

شايد تو دنياي ما هم اگر هركسي مسئول گل خودش بود كاربه اينجاها نمي كشيد ولي امروز كه هركسي درحال كاشت گلي هست اميدوارم كه بتونه و مسئوليت اونو بعهده بگيره تا شايد به زودي بتونيم يه گلستان پراز گل داشته باشيم ، يه گلستان قشنگ كه ميتونه بهترين هديه به بچه هامون و بچه هاي بچه هامون باشه. به اميد اونروز[گل]

میچکاکلی

چقدر مطلب نوشتی! امیدوارم حالت خوب شده باشه. کتاب عجیبیه.مثل غزلهای حافظ می مونه، همیشه میشه یه ارتباطی بین جملاتش و حال و روزمون پیدا کنیم.موظب گلت باش.

مهستا

چه خوشمزه............ اینجا که خوندم به یادم اومد یه روزای قشنگ بی خیالی!

گیج منگولی

اره مسوول گلمون هستیم همه! فعلا فقط باید به همین فکر کنیم و بس!. اما مگه میشه! کاش یه آسونی گفتنش بود.[ناراحت]

گلبانو

نمیدونم تا حالا چند نفر را اهلی کردم و مسوول چند تا گل هستم . ولی یه گل کوچولو را که تا حالا بزرگ کردم را خوب میشناسم . و هیج کاری رو تا به حال به این سختی تجربه نکرده بودم . خدا کنه همیشه گلهای ما از گزند هر بلایی مصون بمونن.