سالگرد ازدواج

از قبل کلی برنامه ریزی کرده بودم. می خواستم این سالگرد با بقیه سالگردها که نهایتا به یک تشکر شفاهی و فوقش یک دسته گل ختم می شد، تفاوت داشته باشد. آقای همسر گفته بود جشن بگیریم، من هم موافق بودم. دوست داشتم بیستمین سالگرد خاص و به یاد ماندنی بشود. عکس آن دخترک کوچولوی 18 ساله -روز پرو لباس عروس- و یکی از عکس های روز عروسی را کنار گذاشته بودم که ازشان عکس بگیرم و بذارم توی ف/ی/س ب/و/ک. فهرست مهمان های شب مهمانی را نوشته بودم و به شام و سایر مخلفات و برنامه ریزی های خاص آن شب هم فکر کرده بودم. حتی یک پیراهن صورتی/گلبهی خوشگل هم مخصوص آن شب برای خودم خریده بودم. از آن پیراهن هایی که می دانستم آقای همسر اولش کمی غر می زند که چرا آستین ندارد و کمی کوتاه است، یا خواهر کوچیکه که همیشه می گوید من روی تو غیرت و تعصب دارم و حکم برادرت را دارم، مثل همیشه خط و نشان می کشد و من هم مثل همیشه از علاقه و حساسیتش کیف می کنم و اخم می کنم و می گویم "روتو کم کن"، اما گفتم بی خیال. برای یک شب خاص باید لباس خاص هم پوشید دیگر. حتی، حتی به مدل موهایم هم فکر کرده بودم.
توی همین فکرها بودم که یک سری ماجراها باعث شد که تمام انگیزه ام را برای این کار و یا اصولا هر کار انرژی بر دیگری از دست بدهم. افتادم به جون 20 سال زندگی و دِ شخم بزن. چی شد که اینطوری شد؟ چی باید و چی نباید، کی بود و کی نبود و کِی و چرا و چطور و ....... به هم ریختم حسابی.
یک شب نشستم چند ساعت با آقای همسر حرف زدم. یعنی اشک ریختم و حرف زدم. فردایش با یک دوست چیزی نزدیک به دوساعت درددل کردم. یعنی اشک ریختم و درددل کردم. روز بعدش دیگر چشم هایم باز نمی شد. توی همین هیر و ویر، به لطف یک دوست یک سفر فوری شمال جور شد. فقط نصف روز وقت داشتیم. دخترک دو روز بعدش امتحان فاینال زبان داشت. مسئول آموزشگاه را به سختی راضی کردیم که همان روز اختصاصی از دخترک امتحان بگیرند. خلاصه افکار آزاردهنده و نگرانی ها و دغدغه ها را تهران جا گذاشتیم و راهی شدیم. کائنات هم همکاری کردند. تمام این چند روز فضا دلپذیر و هوا عالی و روحنواز بود. شب سالگرد 3 نفری سر میز شام نشسته بودیم. من و آقای همسر و دخترک. کمی خاطرات شب عروسی را مرور کردیم. دخترک با اشتیاق و هیجان گوش می کرد و سوال می پرسید. بعد من بغض کردم و دوباره اشکم سرازیر شد. آقای همسر احساساتی شد و قربان صدقه رفت. بعد شک کرد که آیا گریه ام اشک شوق است از خوشحالی مرور 20 سال خاطرات شیرین و گذر سریع عمر، یا از ناراحتی هدررفتن بهترین سال های زندگی ام؟ خودم هم دقیق نمی دانستم. نمی توانم بگویم همه اش خوشحالی بود یا همه اش ناراحتی. هم این بود و هم آن. انصافا وزنه شیرینی هایش می چربید، به خصوص باوجود دخترک که دین و دنیای هردوی ماست، اما رگه های تلخ هم داشت. گذر عمر هم بود. خیلی کوچولو و چشم و گوش بسته وارد دنیای جدی زناشویی شده بودم. چشم به هم زدیم و 20 سال گذشت. گاهی خیلی سخت گذشت. گاهی آنطور که باید می گذشت، نگذشت. بعد یک دفعه بغض آقای همسر ترکید. بعد از مکالمه چند شب پیش که دلش شکسته بود - نه از من - حالا صدای شکستنش بلند شده بود. بعد به بهانه ای از سر میز بلند شد که ما اشک هایش را نبینیم. دیگر حالا نوبت دخترک بود که با دیدنِ - به قول خودش - قیافه بابا که چقدر مظلوم شده بود بغض کند. 

فردایش اما شیرین بود، مثل عسل. دخترک با پول خودِ خودش، با جایزه ای که از رتبه سوم کشوری در مسابقه سازه های ماکارونی گرفته بود، به اصرار برای من و پدرش هدیه سالگرد ازدواج خرید. هدیه ای با طعم عشق که مطمئنم خاطره اش به یادماندنی خواهد شد تا آخر عمر.
خلاصه این شد که بیستمین سالگرد ازدواجمان در هتل نارنجستان و بدین ترتیب، بدون میهمان و جشن و پایکوبی، بدون پیراهن گلبهی و بدون لایک ها و تبریکات ف/ی/س ب/و/کی ماندگار شد. 

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبان دخت

مبارك باشه نازنين ... از صميم قلب بيست سال هاي بعد را خوش و خوش و خوش تر آرزو مي كنم. و خوشحالم كه با آن كه كوچك بودي ؛ انتخابت و انتخاب مادر و پدر ؛ انتخاب درست و به جايي بوده . از طرف من دو اشك ريزان ِ ديگر را هم ببوس .

نازنین

مبارک باشه! ایشالا 50 ساله شدن ازدواجتون![چشمک][قلب][نیشخند]

وحیده

تبریک خیلی صمیمانه ی یه خواننده ی جدیدتون رو پذیرا باشید. قلمت رو دوست دارم.

مامان درساوآیتا

مبارکت باشه دوست دیرینه عزیزم. آرزومه برات بهترینهاست تو ادامه این راه دراز[گل] حستو درک می کنم عزیزم. منم پارسال واسه گذشت یه دهه زندگی همچین برنامه ای داشتم که مشکلات همیشگی و روزمره نذا شت عملیش کنم .الان از فکرش دلم گرفت.از گذشت عمر و جوونی و قسمت دلپذیر زندگی هم نگو که مدتیه درگیر و داغونم...

نازنین

سلام خانومی تبریک میگم .چقدر جالبه که اقاتون همکاری کردن و دوست داشتن جشن بگیرین .شوهر من از اول ذوق هیچی نداشت .ماشالا بگم چشم نخورین یه وقت .امیدوارم همیشه در کنار هم شاد باشین .

lily

avalan tabrik duste ghadimam in postet engar az dele man bud giram ye dahe kamtar, vali delgirihash bishtar va zoghe dotarafash ab shodetaro mahv tar khodamo tu daheye dovome tahol tasvor kardam va arezu kardam cherkin budane delam agar kamtar nashe hadeaghal afzayesh nayabe barat behtarin ha ro mikham miboosamet lily

حامد!

سلام دوست عزیر :) وبلاگت خیلی خوب بود حتما به منم سر بزن :) اگ دوست داشتی منو بلینک بعد خبر بده به چه اسمی بلینکمت!!! مرسی ♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥ ♥

پریسا

نوشتهات در اولین روز آشنایی با وبلاگت به دلم نشست... سالگرد ازدواجت مبارک

farhad

سلام وب قشنگی داری اگه میخوای دوست باحال پیدا کنی ؟ پس بیا اینجا ثبت نام کن http://www.life2chat.com/cloop/ و از مطالب جالبش برای وبلاگت استفاده کن

سمیه

آی آی امسال یادت نره از حال و هوای مدرسه رفتن آهو بنویسی!!! فعلا دو روز تاخیر داشتی مادر خانومی[عینک]