گلی در قلبم شکُفت

ظهر میهمان داشتم. اولین نفر عمو آمد با یک دسته گل بزرگ با 27 شاخه رز قرمز. سالها بود دسته گل به این بزرگی، آن هم بی دلیل و غیرمنتظره نگرفته بودم. همین دیروز همدیگر را دیده بودیم. یعنی دیداری نبود که بعد از مدتهای طولانی تازه شده باشد. یک لحظه شک کردم که نکند مناسبتی هست که فراموشم شده. عمو لبخند و علامت تعجب را که توی صورتم دید، گفت: "گل آوردم برای گل." بوسیدمش و گفتم: " گل از طرف گل. شما خودتون گلین." هر میهمانی که وارد شد کنجکاوانه در مورد اینکه گل را که آورده و مناسبتش چیست سوال کرد. من هم با پز به همه می گفتم که : "عموحسین برای من آورده." یکی پیشنهاد داد حالا که اینقدر زیاد است، موقع رفتن به هرکداممان یکی دو شاخه بده، ببریم. ایده بدی نبود، اما وَر ِ خسیس ذهنم خودش را به نشنیدن زد. دلم نیامد این حجم محبت را با کسی شریک شوم. 

/ 7 نظر / 18 بازدید
سمیه

عموی منم به همین مهربونیه اگه خانومش بذاره

لينك‌زن

سلام اين پست وبلاگ شما در "لينك‌زن" بازنشر داده شد باتشكر لينك‌زن http://linkzan.com/archives/13208

شقايق

منم با ور ِ خسيس موافقم ! و اين كه گل نگرفته از توصيفش دلم شكفت !

مشق سکوت- رها

هرکس یه جور محبت رو نگه داره، ور ِ خسیس ِ ذهنت، میخواد همه ی همه ی محبتو واسه خودش نگه داره، این دل اگه عاشق بشه، عاشق خیلی حسودی میشه، از اون عاشقای دوست داشتنی

الیما

سهم اصلي شما محبت عمو حسين بود بي بهانه چه خوب كه آن تقسيم شدني نيست ورِِ خسيسِ ذهنتان با خيال راحت جرعه جرعه نوشش مي كند بي هيچ نگراني ...

خانم اردیبهشتی

سلام شاید با تقسیمش حجم محبت پخش و وسیع می شد. ولی حالا که فکر می کنم من هم دلم نمی آمد دست به این دسته گل بزنم شاید و تقسیمش کنم![چشمک]