خیال باطل

داشتم با خودم فکر می کردم که وقتی شناخت خود آدم که یک عمر لحظه به لحظه و نَفَس به نَفَس باهاش زندگی می کنی و لمسش می کنی و حسش می کنی و تصور می کنی که کنترلش هم تمام و کمال در دستان توست، تا این حد سخت است -که اگر نبود، اینهمه کلاس های خودشناسی و خودتحلیل گری و روانکاو و روانشناس و کتاب و فیلم در رابطه با این موضوع ساخته و پرداخته و ایجاد نمی شد، که تازه با همه اینها هرچقدر هم که در این وادی بیاموزی و کندوکاو کنی، همیشه ناشناخته ای هست که علامت سوال یا تعجب را در مغزت روشن کند- چطور توقع داریم با مدتها دوستی یا همکاری یا فامیلی و یا حتی همسری، دیگری را خوب شناخته باشیم و پیش نیاید که از رفتارها و واکنش ها و عملکردش غافلگیر یا شگفت زده بشویم و همان بشود و همان بکند که ما از او انتطار داریم چون به خیال خود او را می شناسیم؟؟؟!!!

 

پی نوشت مهم : کاملا اشتباهی و ناخواسته زدم پست "خیال باطل" را که 27 بهمن نوشته بودم پاک کردم . شانس آوردم که صفحه وبلاگم باز بود. متن پست را کپی کردم، اما متاسفانه کامنت ها را از دست دادم.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید