کلاردشت

1-     اين چندروز به دور از جار و جنجال كار و درگيريهاي روزمره ، واقعا" زندگي كردم . كلاردشت عالي بود . جاي همه دوستان خالي . هوا فوق العاده بود . تا حالا سابقه نداشته كه 30 مرداد بخاري روشن كرده باشيم ولي اونجا اين كارو كرديم . جمع دوستانه خوبي بود . به بچه ها كه فوق العاده خوش گذشت . چهار خانواده بوديم و جمعا" 6 بچه . شايان و آريان ، هليا و پرنيا ، آهو ، رومينا . شايان 9 ساله پسر خوب و صبور و منطقيي بود كه با هليا و آهو همبازي بود و به هيچ عنوان شيطنتهای آزاردهنده اي رو كه خاص بعضي از پسر بچه هاي همسن و سالش هست رو نداشت . يك بچه شيطون مؤدب . هلياي 7 ساله كه باوجود سخت گيريهاي باباي وسواسي و حساسش بچه جسور و بي باكيه و دوست داره همه چيزو تجربه كنه و همبازي شماره يك آهو بود . پرنيا خواهر هليا يك دختر بچه 2 ساله شاد و آزاد كه اونهم باوجود تربيت سخت و دست و پاگير پدرش يك بچه اجتماعي و راحت بود ولي امان از وقتي كه به سرش مي زد و جيغ و فرياد رو شروع مي كرد ، ديگه هيچكس حريفش نبود . رومينا دخترخاله شايان و آريان ،  بچه ريز نقش 2سال و دوماهه اي كه با وجود جثه ريزش به اندازه يك بچه 3-4 ساله زبون داشت و مي فهميد . شش ماه پيش توي يك تصادف پدرش رو از دست داده بود و بسيار وابسته به مامانش بود و لحظه اي ازش جدا نمي شد و روز پدر رو به خاطر اين كوچولو و مامان گلش اصلا" به روي خودمون نياورديم و اشاره اي هم بهش نكرديم . آريان نوزاد 3 ماهه اي بود كه باوجود اينكه شبها هم اتاق بوديم اصلا" تا صبح وجودشو حس نمي كرديم ، از بس اين بچه آروم بود . از شانس بچه ها كه عاشق خاك بازي و گل بازي بودند توي حياط ويلا علاوه بر تاب و سرسره ، سه چهار تا تل ماسه و شن بود كه تمام وقت بچه ها رو پر كرده بود و از صبح تا شب سطل آب مي كردند و با بيلچه و چنگكشون توي اين ماسه ها وول مي خوردن و چه ها كه نمي كردند . آهو كه شبها از شدت خستگي و هيجان تب مي كرد و تا صبح هذيان مي گفت ولي صبح دوباره از اول شروع مي كرد . هروقت كه شرايط بازي با بچه ها فراهم باشه  خواب و خوراك رو فراموش مي كنه و در طول اين چند روز هم به اندازه يك وعده كامل ، غذا نخورد . عوضش من حسابي رژيمو كنار گذاشته بودم . صبحها صبحانه مفصل . كره ، پنير، خامه و عسل و تخم مرغ نيمرو با نون بربري عالي . ناهار و شام هم با همكاري خانمها و آقايون تهيه مي شد و به جز شيشليكي كه يكي از آقايون درست كرد و شباهت بسياري به قلوه سنگ داشت و كلي سوژه بحث و خنده شد ، بقيه غذاها عالي بود . يك روز هم رفتيم دريا . كنار دريا هوا بسيار گرم بود و پارو كه روي ماسه ها مي گذاشتيم پامون مي سوخت ولي آب فوق العاده بود هم به ما و هم به بچه ها حسابي چسبيد و اهوي گل و سفيدم حسابي سوخت . دوشنبه بعد از ظهر حركت كرديم و بعد از چندين توقف بين راه براي صرف ناهار و خوردن بلال و نوشيدن چاي و گرفتن عكس و ... از هم خداحافظي كرديم و هركدوم راهي خونه خودمون شديم تا دوباره كارو از سر بگيريم .  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

2-     پيرو پيگيريهاي مكرر اروند درخصوص سرنوشت جوجه اردك ، بايد بگم كه توي اون چند روزي كه ما براي ديدن ني ني خواهرم به شمال رفته بوديم ، اون بيچاره از بين رفت و اون كسي كه مسئوليت نگهداريشو به عهده گرفته بود خيلي ناراحت شده بود و يك جوجه ديگه براي آهو گرفته بود كه جايگزين اون بكنه كه من قبول نكردم ، چرا كه تنها كاري كه ما درحق اين بيچاره ها ميكنيم اينه كه مرگشونو نزديكتر مي كنيم و دفعه پيش هم اون جوجه به صورت هديه به دست ما رسيده بود وگرنه من هيچوقت زير بار چنين كاري نمي رفتم .

3-     ديروز خواهرم اينها به تهران اومدند . ني ني گلش حسابي كپل مپل شده و بي نهايت شبيه پدرش . اما برخلاف پدرش ، يك مرد اخمو و غرغروست . شير كه مي خوره ، يكريزغر ميزنه . شوهر خواهرم به شوخي مي گه : " حالا كه قيافش به من رفته ، خدا كنه شانسش به مامانش بره كه گلي مثل من نصيبش بشه .  "

 

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
مامان امیرعلی ونیایش

خوش به حالتون که اينقدر خوش گذشته؛هميشه به سفر!از تصور آهوی خوشگل با پوست برنزه کيف کردم؛و البته برای اون کوچولويی که پدرش رو از دست داده بود خيلی ناراحت شدم:(

اروند

اولا خوشحالم که خوش گذشته؛ دوماْ خدا رحمتش کنه!!! سوماْ بابت آزيتا ممنون! به پدر می گم درستش کنه!! و چهارما! وقتی می خوام پينگتون کنم اين پيام می آد: FAIL! - DATABASE ERROR: Can\'t open file: \'weblogs.MYI\' (errno: 145), query was INSERT INTO weblogs SET name=\'دوشس\', url=\'http://duchess.persianblog.ir/\', last_update=\'1124868207\'.

نسترن

سلام وبلاگت خيلی برام جالب بود.اميدوارم مشکلت هم حل بشه و اين که خوشحالم شمال حسابی بهت خوش گذشته...

مامان امیر مهدی

سفر نامه عالی بود تصور اين همه بچه با هم .ادم را سر حال می ياره خوش به حال اهو

مانیا

بابا فکر ماهارم بکن که نتونستيم بريم مسافرت دلمون کباب می شه با اين سفرنامه ی خوش آب و رنگت!