یک روز آبانی

امروز صبح پایم را که از خانه بیرون گذاشتم خنکای دلپذیر هوا و نم باران یادم انداختند که پاییز عزیز من از نیمه رد شده و آبان محبوبم هم رو به اتمام است بدون آنکه لذتش را برده باشم و با هم عشق کرده باشیم. به خودم قول می دهم در این زمان کمتر از یک هفته ای که تا تولدم مانده، با خودم، با دلم و با احساسم مهربان تر باشم. 

توی اداره، از پنجره قدی پشت سرم برگهای باران خورده درختان را که نگاه کردم، یادم آمد که این اتاق را دوست دارم. که برخلاف آنچه داوطلبانه یا شاید هم فروتنانه پذیرفته بودم، دلم نمی خواهد بروم به آن یکی پارتیشن که هیچ روزنه ای به بیرون ندارد. که سابقه دلبستگی من به این اتاق به سالها قبل برمی گردد. که دیگر در جای جدید نمی توانم خیابان های باران خورده تهران را ببینم. پنجره ای ندارد که آفتابِ کم جانِ پاییزی را سُر بدهد روی میز آدم. که بشود گلدان نیمه جان خانم همکار را گذاشت پشت شیشه اش تا جان بگیرد و هرروز به رویت بخندد. کلیسایی پشتش ندارد که صدای ناقوسش، گیریم سالی یک بار، تو را با خود همراه کند. به آقای مدیر گفتم نمی روم. اتاقم را به آن مردک ح/ر/ا/س/ت/ی بد چشم که قرار است بیاید جای من بنشیند نمی دهم. پُستم را گرفت، هیچ نگفتم. اتاقم را نمی دهم.

امشب دخترک بعد از اینکه درمورد خصوصیات دوران نوجوانی و احساسات و سردرگمی های خاص این دوره و به طور خاص دوم راهنمایی ها برای بنده کلی نطق فرمودند، ما را که میان بهت و حیرت و غرور و اشک و شادی بابت اینهمه آدم شدن ایشان دست و پا می زدیم، تنها گذاشته و به رسم هرسال به مناسبت تولد خاله، دوتایی شام رفتند بیرون.

/ 3 نظر / 3 بازدید
یک دوست

1) صبح آبانی قشنگی بود. 2) خوب کاری کردی. 3) از قول من خانم نوجوانو ببوسید لطفا

مامان درسا

چقدر آبانی های عزیز و نازنین داریم ما دوروبرمون. تولد همه تون مبارک باشه و تو باقیمونده روزای آبان دلتون شاد باشه و پر عشق[گل]

میچکاکلی

مردک ح/ر/ا/س/ت/ی بدچشم چقدر داستان در خودش دارد!