مادری در روزهای دردناک تقویم

مادری به جاهای نفس گیرش رسیده. البته می دانم این تازه اول راه این سربالایی هزارپیچ است. دیشب وقتی از کلاس دلپذیر دوشنبه شب ها به سمت خانه می آمدم با خودم فکر می کردم که پدر و مادر من که اتفاقا هم از جمله پدر و مادرهای بسیار حساس و مراقب بوده اند چطور ما 3 فرزند را بزرگ کرده اند؟ می دانم که سخت می گیرم به خودم. این را توی همین هفته دو سه بار شنیده ام. از کامنت گذار وبلاگ گرفته تا دوست همکلاسی که بعد از کلاس در آغوشم گرفته بود تا اشکهایم تمام شوند و حتی خانم مدیر مدرسه که برای همفکری در مورد یک مسئله دخترک مرا خواسته بود، بعد از یک گپ و گفت یک ساعت و نیمه و اشک های وقت نشناس و آبروبر و غیرقابل کنترل من که تهِ بسته دستمال کاغذی روی میزش را درآورد، گفت : " خانوم میم - چقدر خانوم میم برایم نامانوس است از بس خانم ف بوده ام - خودتو اذیت نکن. ذره بینتو بذار زمین. درست می شه"
چه کنم که مادرم و پر از ترس ها و دغدغه های به جا و نابه جا، با کوله باری از قول ها و تئوری ها و شعارها که بعضی وقتها درست در لحظه عمل یادم می رود که با خودم عهد کرده بودم اقتضائات و شرایط هر مقطع سنی را بپذیرم و به خودم و فرزندم سخت نگیرم و بگذارم خودش باشد و زندگی کند و هی ویرایشش نکنم و شاخ و برگش را نچینم. گاه یادم می رود و آن مادر آرام و مسلط به اوضاع تبدیل می شود به یک مادر ضعیف زِرزِرو که با یک نمره 16 ریاضی دنیا برایش تمام می شود.

/ 10 نظر / 4 بازدید
هیما

سلام مامان مهربون خوبه که این طور نگران فرزندت هستی، من بقیه یاداشت هاتو نخوندم اما به بچت حسودیم شد. احیانا این مادر مهربون تصمیم نداره به جمعیت خانوادش اضافه کنه، فکر میکنم با این کار هم فشار رو از روی دوش خودت برمیداری و هم فرزندت فرصت پیدا میکنه تابیشتر خودشو به تو بشناسونه، وقتی تا این قدر بهش محبت نثار کردی شاید الان وقتشه که بهش فرصت بدی این عشق رو برات جبران کنه، همون طوری که یه بچه دوست داره واسه یه مادر که نی نی تو راه داره کمک حال باشه. وقتی یه بچه دیگه بیاد خود به خود حساسیت هات کمتر میشه ، و وقتی فرزندت ببینه که دیگه مثل قبل شاخ و برگش به قول خودت چیده نمیشه مستقل تر میشه و ارادش قوی تر میشه. البته گفتم من با توجه به همین پستت این نظر رو دادم و البته شرایط زندگیه خودم. به هر حال از این که پا برهنه پریدم و توصیه کردم معذرت میخوام.

انجمن تخصصی کامپبوتر

با سلام خدمت شما وبلاگ نويس محترم انصافا وبلاگ زيبايي دارين.اين رو جدي ميگم... به سايت من هم سر بزنيد . آموزش کرک وي پي است ، آموزش هکينگ و ........ هر روز مطالب به روز در مورد سخت افزار ، موبايل و .. سايت ما عضو فعال مي پذيرد . اگر مايليد سايت ما رو لينک کنيد . http://www.pcpersia.org http://www.pcpersia.org

میچکاکلی

حق داری که نگران باشی. و این گریه و وسواس و ویرایش کردن ها کاملا برام آشنا و قابل درکه. من گاهی دخترم رو برای خودم امتیازبندی میکنم. میبینم خیلی جاها شایستگیشو بخوبی نشون داده. در خیلی از موارد تواناییش از دوستای اطرافش بیشتره. اونوقت نقاط ضعف و اشتباهاتش برام منطقی و قابل گذشت جلوه می کنه. به خودم میگم من که مادر بیست و همه چیز تمام نیستم. اون هم حق داره گاهی از شیمی 16 بگیره یا تصمیم بگیره با کی دوست باشه یا چطور لباس بپوشه. با این حال خیلی باهاش درگیر میشم و مشاور مدرسه رو دیوونه کردم با نگرانیا و حساسیتام. همیشه هم یادم میره که ژنتیک چه عامل تعیین کننده قوی و غیرقابل انعطافیه.

آبان دخت

اشك هاي مادري در كشاكش راه هاي سخت و حتا سخت تر هم مقدس است . من گاهي كه اشك مي ريزم و آزرده مي شوم و كاسه چه كنم دستم مي گيرم ، به خودم نهيب مي زنم كه مادرهايي هستند كه از من سخت تر مي گذرانند و مي گذرد ... حتما مي گذرد .

عزیزم چقدر این حسهایی که داری برام آشناست و هیچکدام از توصیه ها هیچ دردی از ما دوا نمیکنه دست خودمون نیست مادریم و بهترینها را برای بچه مون میخواهیم غافل از اینکه اونها هم مثل خود ما که یک زمانی بچه و نوجوان بودیم باید اشتباهات خودشون را بکنن و تجربه های خودشون را داشته باشند . من هنوز هم الان که پسرم یک ترم را پشت سر گذاشته افسوس می خورم که چرا در رشته ای که میخواستیم قبول نشد و خودم را به خاطر اشتباهاتم محاکمه می کنم . اینهم جزئی از مادری ماست ولی منهم مثل اون دوستمون معتقدم اگه من و شما یک فرزند دیگه داشتیم زندگی را هم برای خودمون و هم برای بچه مون راحتتر می کردیم تا دیر نشده بهش فکر کن

نفس

تو پستم یادم رفت اسمم را بنویسم

الی مامان

یادمان می رود خیلی عهد های دیگر هم یادمان می رود که گسسته می شوند و به گمانم به اقتضای مادرانگیمان فراموش می شوند کاش اندازه ی دغدغه ها و نگرانی ها خلاصه می شد به همان نمره ی 16 ریاضی کاش آن همه تئوری خوانده ها یک جایی لطف می کردند و دست عملمان را می گرفتند و به ساحل آرامش می رساندنمان اینقدر به خودتان به بالا و پایین مادرانگیتان به این همه حس متضاد سخت نگیرید شاید بد نباشد همه باهم در کنار همه ی مقتضیات مادرانگی ، آن ذره بین را چند

ستاره آبی

سلام دوست عزیز نادیده آنچه که درباره وبلاگ نوشتید نظرم را جلب کرد. زیبائی نوشته ها به همین ساده بودنش هستند خواه تلخ خواه شیرین....[لبخند] مادر بودن هم روزهای خوش دارد و هم دردش..باشد که دردها با یاد عزیزان به ساعات خوش تبدیل بشن....[گل]

مامان درسا

امان از این حس مادری که روز به روز داغون و داغون ترمون می کنه...

شبنم

نه اینجوری نگو. من یکی تازه اول جاده هستم خیلی تصور اینده مادرانه برام ترسناک میشه.