کمال همنشين در او اثر کرد

با جديت مشغول تهيه يك گزارش فوري هستم ، احساس مي كنم درد توي شونه ها و كمرم پيچيده ، كمرم رو راست مي كنم و كش و قوسي به شونه ها و دستهام مي دم . همينكه سرمو از پشت مونيتور ميارم بالا ، چشمم مي افته به مونيتور آقاي همكار هم اتاقي كه با يك زاويه 45 درجه نسبت به ميز من با فاصله دو سه متري قرار گرفته . يك صفحه آشنا منو به خودش جلب مي كنه . بله ،  آقاي همكار داره براي خودش وبلاگ مي سازه ... ممممممم ... مثل اينكه داره مشخصات خودشو وارد مي كنه . مكث مي كنه و داره فكر مي كنه ... آهان فهميدم يا ايميلشو فراموش كرده يا داره فكر مي كنه كدوم ايميلشو بذاره ، آخه صفحه Gmail رو باز مي كنه . ID و password شو مي زنه و وارد مي شه . دوباره بر ميگرده به صفحه ورود مشخصات براي ثبت وبلاگ ... چشمامو درويش مي كنم . هرچند که از اين فاصله چيزی هم نمی تونم بخونم . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روز بعد ...

هواي اتاق گرمه . دارم دقيقه شماري مي كنم تا ساعت اداري تموم بشه وبرم دنبال آهو . زياد حوصله ندارم . خبر مشكل جديي كه بعد از تصادف براي مادر يكي از همكارا پيش اومده و حالا از دست كسي كاري به جز دعا برنمياد كلافه ام كرده . آقاي همكار هم اتاقي داره تندتند يك چيزهايي تايپ مي كنه . مي رم پنجره رو باز كنم . تو راه برگشت ، باز چشمم مي افته به مونيتورش . بله ، تو صفحه مديريت وبلاگ مشغول نوشتن يك پسته كه احتمالا" اولين پستشه . براي اينكه احساس عدم امنيت نكنه ، سريع ميام سرجام مي شينم . سعي مي كنم از روي خطوط صورتش و حالت چشماش ، كه البته همه رو به صورت نيمرخ مي بينم حدس بزنم تو چه زمينه اي مي نويسه . از قيافه اش چيزي نمي شه فهميد ... خدا كنه فقط از سه قلوهاي 4 ساله اش ننويسه که دراينصورت دير يا زود وبلاگمو كشف مي كنه ، هرچند كه فكر هم نمي كنم ذوق اين كارا رو داشته باشه . شايد سياسي مي نويسه ... آره ، بهش مياد . يعني اميدوارم ... يك نگاه به ساعت ميندازم . وقت رفتنه . بايد زودتر برم دنبال آهو . بعد با هم بريم براي روز معلم براي مامانم و مربي هاش كادو بخریم . شايد اين آلبوم عكسو از اينجا جمع كنم . دوست ندارم سفره دلم وسط اداره پهن باشه . فعلا" ...........    

 

        روز معلم به همه معلم های خوب دنيا به خصوص مامان گلم 07.gif مبارک .

/ 27 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام عزیزم وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم

شبناز

قربون حواس جمع این ائینی منم اسم وآدرس ننوشتم

مامان رژينا

سلام آنا جونم خوبی؟ آهو خوشگله چطوره عکهاشو ديدم دلم تنگ شده بود براتون

غريبه

مواظب آهو کوچولو باش که اون يه وقتی گمراه نشه وبلاگ نويس بشه...

ماماني

آنا جون کاملا باهات موافقم که وقتی آدم احساس ناامنی کنه ديگه نه می تونه بنويسه نه عکسی بذاره .روز معلم رو به مامان مهربون و همه معلم ها تبريک می گم از قول من مامان مهربونت رو ببوس . آهوی گلمون رو هم ببوس .

مامان تینا و سینا

وای آنا جون چقدر بد ميشه که آدم تو دفتر خاطراتش هم راحت نباشه . راستی مامان شما هم معلمه . مثل مامان من ؟ روزشون مبارک الهی هميشه زنده باشن .

hengameh

سلام انا جون ممنون از تبريکت . روز معلم مامانهامون هم مبارک باشه . اون همکارت خيلی هم دلش بخواد اين وبلاگ به اين قشنگی رو بخونه. البت اگه به صلاح باشه!!!!!!!! دخترا هم هوو مادرا هستن ديگه راستی نميخوای نی نی دوم رو بياری؟؟؟

بهانه

سلام آناجون - اومدم يه سلامي بكنم و حالت و بپرسم ، ضمنا؛ فكركردم آپ هم كردي ولي انگار خبري نبود. به هرحال چه آپ بكني چه نكني من ميام و حالت و مي پرسم . آهو كوچولوي ناناز رو ببوسش. شاد و سلامت باشي.

سروناز

ممنون انای عزيز از توجه شما ممنون همين هم احساس خوبيه که مطمئن باشی گوشی برای شنيدن هست آهوی نازنينت رو ببوس و مواظبش باش موفق باشی و شاد

جيغ جيغو

تحت هر شرايطی با خود سانسوری مخالفم!!!!!! سلام. پست آخرتون خوندم. دلم برای فرشته کوچک شيرين زبانت لرزيد. رفتم وب لاگ بابای فردا ديديم خدا، جواب آرزوش رو داده. بازم دلم لرزيد. با خودم گفتم اين يه نشونه است از خدا يه چيزی بخواه!! اما به نظرم فقط بايد بگم خدايا شکرت. برای همه فرشته های کوچک و مامان بابا ها آرزوی سلامتی می کنم.