لطفا نزدیک نشوید

آخر آدم عاقلی که درست همزمان با یورش وحشیانه هورمون ها، همان موقعی که زیر فشار درد می خواهد زمین را گاز بگیرد، می نشیند در مورد مسائل و انتخاب های مهم زندگی اش فکر می کند، چه توقعی دارد جز اینکه به نتیجه " همه چی آروم نیست و من چقدر خوشحال نیستم" برسد؟
تازه به همین هم بسنده نمی کند و در اوج همان احساس گندش تصمیم می گیرد نقش مادر همه چیزدان و همسر مراقب اوضاع را هم بازی کند و در مورد برنامه ریزی و مدیریت زمان و تصمیم گیری، دخترکش را راهنمایی کند و یادش بیاید که چرا دخترک، داستانی را که در دفتر دوستش ساحل نوشته بود، پیش از پاره کردن نداده او بخواند و چرا قوز کرده می نشیند و چرا مدتهاست که اصلا درسهای جدید گیتارش را برای او و بابا اجرا نکرده و چرا دست به هویج خام خرد شده روی میز نزده و آیا امروز لیوان دوم شیرش را خورده یا نه و چرا آقای همسر روی این غذای چرب می خواهد سس مایونز هم خالی کند و آنقدر به این چراها ادامه می دهد تا درد امانش را می برد و بالاخره تصمیم می گیرد جواب بقیه سوالهای حیاتی و هیجان انگیزش را یک روز دیگر بگیرد. چهارمین ژلوفن امروزش را بالا می اندازد و کیسه آب جوشش را بغل می کند و می رود توی اتاقش تا ذهن و زبانش را حداقل چند ساعتی خاموش کند.

/ 2 نظر / 18 بازدید
یک دوست

من که تسلیمم [تعجب]

سمیه

یعنی بعد این همه مدت هنوزم درد دارید؟مگه نمیگن بعد زایمان دیگه درد آروم میشه[نگران]