خانه ویروسی من

بالاخره این ویروس های دیوانه لعنتی به خانه ما هم راه پیدا کردند. پدر و دختر هرکدام یک طرف ولو شده اند. آقای همسر تقریبا دو شبانه روز است که بی هوش است. یادم نمی آید آخرین بار کِی اینهمه سخت مریض بوده باشد. ظهر از اداره هرچه اس ام اس دادم هیچکدام جواب ندادند. نگران شدم. زود کار را ول کردم و برگشتم. سرراه کلی لیمو و پرتقال و شلغم و هویج و ..... خریدم و آمدم. ویروس هایشان کاملا متفاوت است و علائم هرکدام یک جور. یکی علائم گلودرد و سرماخوردگی شدید دارد با ضعف، آن یکی- آقای همسر را می گویم- بدن درد و سردرد و دل پیچه و گلاب به رویتان اسهال و بی حالی و ضعف بسیار شدید. رژیم غذایی شان هم طبیعتا متفاوت است. خلاصه که بساط آبمیوه و سوپ و کته و ماست و چای و شیر و فیله کبابی و ناز و نوازش و لوس کردن به راه است حسابی. مراقبم که یک بار ویروس ها قاطی پاطی نشوند. ظرف هایشان را جدا کرده ام و دستشویی هایشان را هم. پیش خودتان بماند امروز از خودم راضی ام. حس مادر و همسر خوب و مراقب خانواده در من دارد فوران می کند.

 

پی نوشت: در مورد پست قبل توضیح اضافی نمی دهم. اصلا از این رسم جدید وبلاگستان که وبلاگ نویس ها هربار یک پست کمی چالشی می نویسند بعدش باید بیایند یک پست توضیحی و توجیهی مفصل بنویسند و هزار و یک دلیل برای اثبات حقانیت و درستی تصمیمشان و قانع کردن تک تک خواننده هایشان بنویسند خیلی بدم می آید. اما در پاسخ محبت  تعداد معدود دوست و خواننده خاموش و روشن وبلاگم و در جواب کامنت های عمومی و خصوصی دوستان قدیمی و جدید باید بگویم همانطور که گفتم من اینجا را خواهم داشت. اینجا را خودم بیشتر از شما مهربانان دوست دارم. مثل بچه ام مراقبش بوده ام. حریم امنش را سالها حفظ کرده ام. چکیده هشت سال و نیم از زندگی ام. شوخی که نیست. همانطور که می بینید اینجا از هزار و یک خواننده و هواخواه که نهصد و نود و نه تایشان قلابی هستند که یک روز عاشقند و یک روز فارغ ، یک روز برایت سینه چاک می دهند و همینکه وارد حریم خصوصی ات شدند تیشه به ریشه ات می زنند، خبری نیست. خواننده هایی دارم که بی توقع سالهاست با من هستند. به تک تک همراهان وفادار همیشگی ام افتخار می کنم. من باز هم اینجا می نویسم. شاید کمتر از قبل، شاید هم بیشتر. نمی دانم. اما به دلایل کاملا شخصی بخشی از دلنوشته هایم را، خصوصی هایم را جای دیگر و فقط و فقط برای خودم نگه خواهم داشت. همین. همچنان همراهم باشید...

/ 4 نظر / 7 بازدید
سمیه

خیلی خوشحال شدم که با قاطعیت باز ادامه میدی. مراقب سلامتی خودتون باشید،شما بیشتر مراقب باشید که بتونید به باقی خونواده رسیدگی کنید

مامان درساوآیتا

خیلی مواظب خودت باش که دووم بیاری و از پا نیفتی ممهربون یا مهربون همسر و مهربون مادر

آبان دخت

[گل]

فرحناز

دوستم مواظب خودت باش تو نگيري . خيلي وقت بود وبلاگ نخونده بودم . دلم برات تنگ شده