مهرانه ای با تاخیر

روز اول مهر ساعت 6:30 مدرسه بودیم. من و دخترک. قرار بود او و تعدادی از دوستانش برای اجرای سرود در مراسم بازگشایی مدرسه آخرین تمرین را انجام بدهند و همینطور در چیدمان و آماده سازی حیاط برای حضور بچه ها و والدین کمک کنند.
وارد مدرسه که شدیم خانوم مدیر تا من را دید دست به دامن شد که: خانوم میم خدا شما رو برای ما رسوند. لطفا از بچه ها و مراسم تا می تونید عکس بگیرید. عکس تکی، دسته جمعی، فوتبالی، شکار لحظه و ...... عکساتون خیلی خوبه همیشه." طبیعی است که بنده هم سریعا گوشهایم مخملی شد و دست به کار شدم. بماند که دخترک ضدِ عکس ما دائما از دستم فرار می کرد و توی تعدادی از عکسها در حال فرار یا اعتراض به عکاس که بنده باشم، هست.
با شروع مراسم خانوم معاون وظیفه ضبط فیلم را به بنده محول نمودند و این شد که بنده دقیقا دو ساعت ایستاده بودم و با دستی افراشته فیلم و عکس می گرفتم. مراسم چیزی شبیه تمام برنامه های مشابه بود که با اعلام برنامه و مجری گری ساحل - دوست دخترک - و بعد قرائت قرآن شروع شد و با برنامه های روتین دیگر مثل خوشامدگویی و صحبت های مدیر، اجرای سرود، معرفی کادر دفتری و دبیران مدرسه و تجلیل از دبیران بازنشسته و صحبت های آنها، همینطور تقدیر از دانش آموزانی که در طول تابستان در عرصه های مختلف موفقیت هایی را به دست آورده بودند - مثل دخترک و دوتا از دوستانش که رتبه سوم کشوری مسابقه سازه های ماکارونی را کسب کرده بودند- ادامه پیدا کرد. موقع اجرای سرود خودم را کشتم که به دخترک که چانه اش را به سینه چسبانده بود، اشاره کنم که سرش را کمی بالا بیاورد و اینقدر ریز ریز نخندد. بعد، کلاس بندی ها اعلام شد که البته قبلا از طریق سایت مدرسه در جریانش بودیم. در آخر برنامه از بچه ها پذیرایی صبحانه با چای، نان سنگک تازه و پنیر وخیار و گوجه انجام شد و بچه ها پس از رد شدن از زیر قرآن راهی کلاس ها شدند. در فواصل اجرای برنامه ، موقتا فیلمبرداری را متوقف می کردم و عکس می گرفتم از دخترکان تازه بالغی که اکثر آنها یک سر و گردن از من بلندتر بودند. از دنیا با تقدیرنامه اش، از اسما با دست شکسته و گچ گرفته، از ساحل و بیتا پشت تور والیبال مدرسه، از کیمیا در حالیکه دارد برای فاطمه خط و نشان می کشد، از رُز شاگرد جدید مدرسه در حالیکه لیوان چای دستش است، از مهدیس با آن خنده بی هوا و مسخره اش، از کلاس اولی هایی که بعد از کلاس های تابستانی خیلی هم احساس غریبگی نمی کنند، یک عکس دسته جمعی ِ به قول خانم مدیر فوتبالی از دخترک و دوستانش، پر از انرژی و شیطنت و دهها عکس دیگر.

بعد از اینکه بچه ها رفتند سرکلاس، من در حالیکه دلم پیش برش های منظم نان سنگک تازه و پنیر و خیار و گوجه مانده بود و بدجوری هوس چای کرده بودم، بساطم را جمع کردم بروم که خانوم مدیر گفت: " تا با ما صبحانه نخوری اجازه نمی دم که بری" من هم از خدا خواسته، البته بعد از کمی تعارف قلابی، راهی دفتر مدرسه شدم. صبحانه را خوردم و بعد از انتقال عکس ها و فیلم ها روی لپ تاپ خانوم معاون، برای بچه ها و کادر مدرسه سالی خوب را آرزو کردم و راهی اداره شدم.

پاییزتان خوش...

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
سمیه

چقدر قشنگ و زیبا توصیف کردی.مرسی مادر نمونه[ماچ] همیشه اول مهر دوس دارم ذوق و شوق بچه هارو ببینم. خیلی دلتنگ اون روزا میشم که دیگه تکرار نمیشن.. خوش به حال شما که دارید از اول یه مرور میکنین هرچند با وجود تکنولوژی های جدید ممکنه خیلی مث قدیما نباشه حال و هواش..

سمیه

راستی علت سیبیل گذاشتن آقای همسر رو نفهمیدم؟؟! اونایی که داشتن دارن میزنن اما اینجا قانون عوض شده

مامان درساوآیتا

مهرتون مبارک مهربون.انقدر دلم می خواد گل دخترو ببینم که بعد از این چند سال که مامان دیگه عکساشو نمی ذاره و برا خودش خانومی شده چقدر تغییر کرده . خیلی از اون وقتا که می نشستم به تماشای عکسای آهو یلدای بابای فردا آرمینا و.... می گذره

مامان درساوآیتا

راستی منم امسال به قولی که داده بودم عمل کردم و نماینده کلاس شدم. درسا دست از سرم برنمی داشت و الان منتطرم که بیاد خونه و بهش خبر خوبو بدم.