تا اطلاع ثانوی

این روزها، خواسته یا ناخواسته، خودآگاه یا ناخودآگاه دارم از کلمات فاصله می گیرم. واژه ها من را جادو می کنند و من این روزها جادو نمی خواهم. می خواهم پاهایم روی زمین باشند.

/ 6 نظر / 10 بازدید
وحید

عزیززززززززززززززززم

آبان دخت

گاهي لازم است پاهايمان محكم به زمين بچسبد و خيالمان را زنداني كنيم ... آدميم ديگر !

آبان دخت

با خودم می گویم: "اگر بتوانم بنویسم، خوب خواهم شد." و می خواهم خوب شوم. خودم را به این شکل ... ناتوان و بیمار، قبول ندارم. می دانم این غریبه که در جانم خانه کرده مهمانی ناخوانده و غریبه است و حضورش موقتی است. هرچه توی سرم می گذرد می نویسم. مهم نیست که آشفته و درهم اند. مهم نیست که سر و ته ندارند. این ابتدای کار است. سلامت روانی من در گرو نوشتن فکرها، حس ها و خاطره هایم است. باید از واژه ها، حرفها، نقطه ها، ریسمانی محکم ببافم و از این چاه تاریک، چاه خواب و خاموشی، بیرون بیایم. کلمه ها مثل اقماری رهاشده از جاذبه زمین، در فضا شناورند و دورم می چرخند. هر کدام را که نزدیک دستم باشد، می قاپم و روی کاغذ می چسبانم. زبانی رمزآمیز اختراع کرده ام، مثل سنگ نوشته ای قدیمی که می بایست معنایش را کشف کنند... . . . " گلی ترقی، داستان اولین روز از مجموعه داستان دو دنیا"

میچکاکلی

حالا من برگشتم و تو نیستی. نکنه تو هم از کوزه روغن ریختی؟!

آبان دخت

من فكر مي كردم امروز آن اطلاع ثانوي است !