ماهيگيری

تازه از حمام اومده بودم ، لباس قرمزي رو كه تازه هديه گرفته بودم پوشيدم و كمي هم به خودم رسيدم . آهو و بابايي كه رفته بودند بيرون ، برگشتند. بابايي تا منو ديد گفت : " به ! چه خوشگل شدي . " آهو خانوم هم از اونجايي كه دختره و كمي تا قسمتي هووي مامان ، دستشو زد به كمرش و گفت : " به به مامان خانوم تيپ زدي ! " بعد هم سريع رفت تو اتاقش و درو بست . چند دقيقه بعد درحاليكه بلوز و دامن آبي قشنگي پوشيده بود و موهاشم مرتب كرده بود اومد بيرون . مدتي بعد ديدم تلفني داره به مامانم مي گه : " ماماني ، مامانم ماهي قرمز شده ، منم دريا . بابا هم 206 طوسي ( بابايي لباسش طوسي بود ) كه اومده كنار دريا ، ماهي بگيره . "  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنا

به آقای مصطفی : تهران

پدر اروند

موافقم! بچه ها اميد زندگی و محرک ما آدم بزرگا برای تلاش و آبادانی هستند؛ حتی اگر به قول روانشاد فريدون مشيری: در تنگنايی تاريک گير کرده باشيم! در تنگنايی اينچنين تاريک تاريک جان را اميدی زنده می دارد که فردا - فردای نزديک- اين خلق خاموش با صبح پيروزی کشد بانگ رهايی پر می گشايد در بهشت روشنايی... ممنونم که اينچنين سخاوتمندانه به ياد اروند هستيد.

پدر اروند

راستی داشت يادم می رفت! گويا بعضی از دوستان شما از جمله مادر سپيد؛ خاله فريبا و ليمويی هنوز خبر ندارند که نشانی بلاگ شما تغيير کرده و باز هم تو همون خونه قديمی در بلاگ اسکای کامنت می ذارند! يه فکری براشون بکون. اگه نمی تونيد پيامهای اونارو بخونيد؛ من می تونم اونا رو برای شما کپی کنم.

آنا

به پدر اروند : ممنون ميشم اگر اين لطف رو درحق من بکنيد چون من به وبلاگ قبلی دسترسی ندارم .

اروند

چشم! در مجموع ۲۲ کامنت وجود داره که من از روز ۱۰ خرداد به بعد را می آورم. اگر قبليها را هم نخوانده ايد؛ لطفا اعلام کنيد: ۱- مادر سپيد يک بار برای هميشه اومديم ادای دختر خاله مون رو در بياريم که نيم متر ناخن داشت چند ميلی نشده بود که اينقدر اين اهالی منزل داد و بيداد و آخ و اوخ کردند که با حرص رفتم از ته گرفتمشون :( دوشنبه 06 تير 1384 در ساعت 01:53am ۲-خاله فريبا :http://www.kimiajahani.blogsky.com/ سلام.خوشحال ميشم اگه به وبلاگ خواهرزاده من سر بزنين. يكشنبه 05 تير 1384 در ساعت 10:49pm ۳-ليمويی :‌http://pacific.blogsky.com/ ا.........! خب حق داره بچه! جمعه 03 تير 1384 در ساعت 5:07pm

اروند

ادامه: ۴- شاهين : http://shahin.blogdrive.com/ جالب بود :)) آینده نگری رو باید بچه های امروزی ياد گرفت!! :)) سه شنبه 24 خرداد 1384 در ساعت 11:16am

اروند

ادامه: ۵-ليلا سلام آنا جان. من حالا قشنگ می‌فهمم چی ميگی. اين توت فرنگی من هنوز کوچکتر از آن است که به من دستور بدهد اما من از ترس اينکه مبادا پوست نازکش را خط بندازم چنان ناخنهايم را گرفتم که به گوشت رسيده و انگشتهام خيلی بيريخت و کپلی شده. امیدوارم این بچه زودتر بزرگ بشه و حداقل بای یک لبخند کج و کوله از فداکاریهای من تشکر کنه. بعدها هم اگر خواست دستور بده که ناخنهایت را بگیر بنده بایک گاز از ران پایش جوابش را خواهم داد. از پيغام قشنگت هم ممنون. از طرف خودم و پارسا دوشنبه 23 خرداد 1384 در ساعت 10:38am ۶- melika سلام آهو خانم چطوره ؟ به نکته جالبی اشاره کردی ! میدونی من کی دستهامو در قشنگترین وضعیت دیدم؟ اوایل بارداری که استراحت مطلق بودم. راستی مرسی از کامنت خوبت همه کم وبیش خاطرات بدی از جنگ داریم! جمعه 20 خرداد 1384 در ساعت 7:39pm ۷- نرگس بی خيال اين حرفها.به فکر خودت هم باش...اين شيطونک می ترسه رقيبش بشی از طرف من ببوسش اين اهو با نمک را! چهار شنبه 18 خرداد 1384 در ساعت 04:59am

اروند

۸- مامانی نازی........ اين آهوی نازنين حواس جمع رو حسابی ببوس . سه شنبه 10 خرداد 1384 در ساعت 02:26am

اروند

آخری: مامان علی منم با جودی کاملا موافقم . يكشنبه 08 خرداد 1384 در ساعت 02:28am

ماماني

ماشالله هزار ماشالله من كه كيف كردم ولي واقعا راسته كه دختر هووي مادره .خدا حفظش كنه خيلي خاطره قشنگي بود .ببوس اين گل خوشگل رو .