اين نيز بگذرد ...

روز تلخي رو پشت سر گذاشتم . اول از همه با خوندن سكوت 19 وبلاگ نوشي حسابي پكر شدم ، بگذريم كه اين چند روز اخير اكثر مواقع ذهنم درگير اين مادر و بچه هاش بود . بعد ازظهر هم يك مدتي حدود 2 ساعت و نيم توي اتاق رئيس محترم كه علاقه شديدي به شخم زدن اعصاب داره ، مشغول داد و فرياد و بحث و جدل بوديم ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با تني خسته و روحي آزرده به دنبال آهو رفتم ، اونجا هم با صحنه جدل بين دو خونواده پدري و مادري يكي از همكلاسيهاي آهو مواجه شدم كه هركدوم براي بردن بچه آمده بودند و مدير مهد كه متوجه اختلاف شده بود ، بچه رو به هيچيك تحويل نداده بود و طي تماس تلفني از پدر و مادر بچه خواسته بود كه بيان و درگيري شديدي پيش اومد و در آخر عمه غش كرده و پدر گريان ، شاهد لبخند پيروزمندانه مادر بچه و همراهانش بودند كه كيمياي 5 ساله رو سوار ماشين كردند و بردند . و من موندم و سري به سنگيني كوه  و شانه هاي خسته از بار مسئوليتي كه بر دوشم احساس كردم .

 

 

به نظر مياد نوشي خبرهاي خوشي داره . از اين بابت خوشحالم و از خدا ميخوام كه بهترين شرايط رو براي جوجه هاي نوشي و كيمياي كوچولو پيش بياره . چه خوبه كه از اين فرشته هاي كوچولو به عنوان سنگر يا اسلحه براي پنهان شدن يا به كرسي نشوندن خواسته هامون استفاده نكنيم .

خدايا منو ياري كن تا امانت بهشتيي رو كه به من سپردي ، سلامت به مقصد برسونم .

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگين

طفلي اون بچه راستی اهو چيکار ميکنه با جوجه اردکش

مامان دوقلوها

سلام آنا جون.دلم برات تنگ شده بود.هميشه شاد باشی و تموم بچه ها در آرامش

آرام

تمام مدت که نوشته تو می خوندم تنم می لرزید . طفلی اون بچه ای که تو این شرایط بزرگ می شه . کاشکی هیچ بچه ای با تنش و اضطراب بزرگ نشه.

اروند

آرزويی که کردي؛ آرزوی يه مادر واقعيه ... بعد از اون روز انرژی گيرنده! ارزش اين آرزو بيشتر هويدا می شه. موفق باشی

afshin

منو ياد خودم انداختيد آخه منم مادرم کارمند بود و مهدکودک می رفتم يادش بخير بعضی وقتا که ميومد دنبالم می رفتيم چلو کبابی مممممممممم

rasha

salam khayle ba mazeh bood be man ham be man ham sar bezaneed wa payami ke gizashtam bla zahmat bekhoneed wa javab bedeed. dar morid amoo purang Khoda hafez