او به دنبال مقصر ..... من به دنبال گوش شنوا

آخر وقت بود که از آن اتاق جهنمی بیرون آمدم. تمام درد و حرص و بغضم را برداشتم آوردم خانه. نشستم و برای آقای همسر از آن دو ساعت نفرت انگیزی گفتم که هر دقیقه اش برایم یک ساعت گذشت. ناراحت شد. خیلی هم ناراحت شد. دوست داشتم عصبانی بشود، قاطی کند، فحش بدهد. از آن فحش هایی که تا بناگوش آدم سرخ می شود. اما هیچ نگفت. سوال اضافه ای نکرد. سکوت کرد. درخودش فرو رفت. حرصم خالی نشد، دلم خنک نشد، آتش دلم فروکش نکرد.

فردا صبح به مدیر گفتم. گله کردم. گفتم آن زمانی که من رییس ا..... بودم، هراتفاقی می افتاد می گفتید مسئولیت با رییس ا..... است. باید جوابگو باشی. بعد شبانه تصمیم گرفتید کس دیگری را به جای من بیاورید. حالا من شده ام رییس د..... تمام مسئولیت های آن پست قبلی به اضافه یک عالمه مسئولیت دیگر را ریخته اید روی سرم و باز هر اتفاقی می افتد رییس د..... باید جوابگو باشد و رییس ا..... فقط مترسک است و وقتی او توی خانه اش خوابیده، تن و بدن من باید بلرزد. اعصاب و روانم به هم ریخته. زندگی ام خراب شده. می خندد و می گوید: " خب رییس ا.... فروختتت دیگه. قوی باش. مهم نیست. "

یک هفته گذشته ولی هنوز دلم آرام نشده. جمعه است و پیش و مامان و بابا هستیم. کم کم می خواهیم برویم. مانتویم را توی دستم گرفته ام. یک هفته است که هیچ نگفته ام. می نشینم و شروع می کنم به تعریف ماجرا. وسط های کار اشک هایم بی اختیار می ریزند. مامان و بابا متعجب و نگران نگاهم می کنند. گاه مامان زیرلب بد و بیراهی نثار مردک عوضی می کند. حرفم که تمام می شود بابا سعی می کند با کمرنگ کردن موضوع و بی اهمیت جلوه دادن آن از ناراحتی ام کم کند. شروع می کند به نصیحت که همه جای این مملکت آسمان همین رنگ است و چاره ای نیست و باید تحمل کنی و خوب جوابش را داده ای و خودت را ناراحت نکن و از زندگی ات لذت ببر و با شوهر و بچه ات خوش باش و بساز و بی خیال باش و ........ توی آسانسور آقای همسر می پرسد: "حالا چی شد که بعد از یک هفته تصمیم گرفتی دوباره موضوعو مطرح کنی؟! "

/ 8 نظر / 4 بازدید
سمیه

پدر راست میگن آدم اگه بخواد مدام به رفتارا و واکنش هایی اطرافیان فکر کنه و خودشه اذیت کنه همه عمر فقط باید غصه خورد. یه کم بیخیالی گاهی معجزه میکنه هرچند این نسخه رو یکی باید واسه خودمم بپیچه[گریه]

بانو

چقـــــــــــــــدر حالتو فهمیدم آنا جان.... گوش شنوا بعضی وقتا چقـــــــــــــــدر لازمه و البته کمیاب!!! روزهای پر آرامشی رو برات آرزو میکنم!! (در ضمن اینهمه غیبت شما موجه نیست ها! چه خوب که در این پست با پدر و مادر گرام تشریف آوردید!! دوست دارم بیشتر از مادرانگیهایت بنویسی برای ما مادران آینده بی تجربه!![لبخند])

مامان درسا

خدا این پدر مادرارو واسه ما حفظ کنه که همیشه مایه آرامش و التیام روح ما هستن و همیشه می شه بهشون امید داشت. این جوروقتا که البته خیلی هم زیاد هستن به آقای همسر فقط می تون بگم یخ کنییییییییییییی[لبخند]

مریم

عزیییز دلم مفهمم چی میگی [بغل]

نازآفرين

راست ميگن پدر،هر جاي اين مملكت آسمان همين رنگ است.اميدوارم آسمان زندگيت پراز رنگهاي شادي ْآفرين باشه[لبخند]

مامان درسا

درکت می کنم عزیزم.من و اقای همسر هم در این موارد نقطه روبروی هم هستیم من ازش انتظار هیاهو جنجال ابراز احساسات چه خوب و چه بد و حتی دعوا و ناراحتی رو دارم و اوهم می ره تو لاک خودش تا دوباره حالش جا بیاد و برگرده به روال عادی زندگی. راستش منم حالا دیگه خسته شدم می گم چرا تا حالت بده ما سکوت و تحمل و تا خوب شدی من هم همه چی یادم بره و عادی برخورد کنم دارم کم کم شبیه خودش می شم یه جورایی کپ می کنم تا قضایا حل و فصل بشه. آقای پدر هم یه جورایی حق دارن عزیزم تجربه بهشون ثابت کرده که باید مدارا کرد و نمی شه دنیارو وآدماشو عوض کرد.حداقل تو مملکت بی قانون ما اینجوریه اعتراض و شکایت و پیگیری کردن هیچی رو تغییر نمی ده و یه جورایی آدم مجبور به مداراست.آرزوهای والدین رو هم که باید بچه هاشون عملی کنن خلاصه که بقول دوستم هر وقت می ناله آخرش هم میخونه زندگی به این قشنگی.......

نفس

محیط های کاری این روزها که پر از یک مشت آدم دور قاب چین و دو رو هست که تا روتو برمی گردونی برات زدن آدم باید یک پوست از جنس کرگدن داشته باشه که بتونه دوام بیاره و بهم نریزه شوهرم میگه دلیل اینکه خانمهایی که میرند سرکار خشن میشن ( البته به نظر او )همینه که مدام با اون روحیه حساسشون در حال جنگیدن با یک مشت آدم زبان نفهم هستن . بهتر باشی خانم گل

آبان دخت

مي خواي من جاشون فحش بدهم اصلن !؟ :(