نوشی

يادم نمياد اولين بار چه زماني و از چه طريقي از وبلاگ نوشي سردرآوردم ، ولي مطمئنم كه از همون بار اول ، مشتري پرپاقرص وبلاگش شدم و يك روزه آرشيوش رو خوندم و هرروز اولين وبلاگي رو كه باز مي كردم وبلاگ نوشي بود . عمر وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني من زياد نيست و به يك سال هم نمي رسه ولي مي تونم بگم كه خوندن نوشته هاي اون بود كه انگيزه درست كردن يك سراي مجازي رو در من ايجاد كرد . من هرروز همراه با اون اشك ريختم ، خنديدم ، نگران شدم ، اميدوار شدم  ... موقعي كه جوجه ها ازش جدا شده بودند ترسيدم ، گريه كردم ، دعا كردم و در يك كلام ... با نوشي زندگي كردم ... اما نوشي چند وقتيه خاموش شده . چراشو كم و بيش مي دونيم . نوشي قبل از اينكه براي من و شما نوشي باشه ، يك مادره و براي اينكه جوجه هاشو زير پر و بال خودش نگهداره ، هركاري مي كنه ، خاموشي كه چيزي نيست ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ترديدي ندارم كه نوشي براي ترك خونه اي كه براي ساخت گوشه گوشه اش انرژي گذاشته و احساساتشو خرج كرده دلايل محكمي داره ، ولي اون بايد بدونه كه چشمان زيادي منتظر بازگشتش به اين سراي مجازي هستند و دستان زيادي به دعا براي آرامش و سلامتي او و بچه هاش به آسمون بلند شدند . 

 

پي نوشت : به پيشنهاد دوستي قرار بود كه در روز 21 رمضان نوشي رو صدا كنيم ولي به علت سفري كه  پيش اومد ، اين امكان برام فراهم نشد .

 

 

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ziba

من هم برای اين مامان و جوجه هاش دعا ميکنم. ايشا لله هميشه در کنار هم و شاد باشند وبمونند.

مانیا

فقط خدا کنه با وجود اين همه غيبت حداقل تونسته باشه حقشو بگيره

آنا

به فرنوش : چيکار کنيم ديگه فرنوش جون . ما که مامانمون وبلاگ نداره مارو تحويل بگيره مجبوريم خودمون خودمونو تحويل بگيريم .

مامان امیرعلی ونیایش

سلام؛منم خيلی نگرانش هستم و هی ميرم ببينم ازش خبری نيست!!تولد تون خيلی مبارک باشه ؛ببوسين آهوی عزيز رو!

فرنوش

خانمی تولدت پیشاپیش مبارکه( یک کم خودتو تحویل بگیر) من هم امیدوارم مشکل نوشی حل بشه. اما فکر می کنم نوشی به این سکوت نیاز داره. باید بهش فرصت داد تا خودشو پیدا کنه.

بهانه

سلام آناجون. داغ دلم و تازه كردي. خيلي جالبه منهم با وبلاگ نوشي شروع به خوندن كردم. هرروز صبح به اميد يه نوشتة جديد از جوجه هاش سراغ دنياي وبلاگ مي رفتم. از روزيكه هم كه ديگه ننوشت از خيلي ها سراغش رو گرفتم ولي كسي خبري ازش نداشت. منهم خيلي نگرانش هستم. امروز خيلي پست تو برام جالب بود كه از نوشي نوشتي كاش اونهم اينجارو بخونه و بدونه كه همه ما نگران اون و جوجه هاش هستيم منكه هميشه وقتي يادم مي افته براي سلامتي اونها دعا مي كنم. اميدوارم كه كانون زندگي شما هميشه گرم و صميمي باشه و هميشه فقط از شيرين كاريهاي آهوي ناز و خوبي وصميميت بنويسي. شاد و سلامت باشيد

ماماني

منم هر روز می رم و می خونم خونه نيستم دلم می گيره خدا کنه هر جا هست سلامت باشه و تونسته باشه به حقش برسه و جوجه هاش هم سالم باشن و پيش خودش باشن . ببوس آهوی گل رو .

پدر اروند

سلام بر آنای عزيز! طرح مساله رو بسيار خوب انجام دادی. يعنی همون طوری که انتظارش می رفت... اميدوارم نوشی درخواست دوستدارانش را لبيک گويد و مشکلاتش حل شود. اروند هم همين کار را انجام داده و فکر کنم ۲۲ کامنت هم دريافت کرده از جمله از مامان مليکا و بابای فردا ... ولی متاسفانه می دانم که بعضی ها هم کماکان امکان بازکردن سايتش را ندارند! من تا آخر هفته نيستم و بايد به يک سفر کاری در استان سيستان و بلوچستان بروم. اميدوارم وقتی که بر می گردم مشکلات حل شده باشه ... راستی جواب بامزه ای به فرنوش داده بودی!! موفق باشی ...آهوی عزيز را ببوس

يك مامان

من هم تولد بيست روز ديگه ات رو تبريک می گم و اميدوارم نوشی هم بنويسه. آنا جون برات يه ايميل زدم اگه رسيده يا نه خبر بده . در مورد مدرسه.

آنا

به يک مامان : نه عزيزم ايميلت نرسيده . اگر ممکنه دوباره بفرست .