تولد

اگر مامان منم وبلاگ داشت ، حتما" ديروز ( 27 آبان ) توي وبلاگش از احساسات لطيف مادرانه اش ، به مناسبت تولد دختر گلش مي نوشت و ازاينكه با به دنيا اومدن من حس بي نظير مادرشدن رو تجربه كرده و توضيح مي داد كه  ساعت 4 صبح به دنيا اومدم و ساعت هفت و نيم صبح پدربزرگ مهربون و عجولم كه هيچوقت كار امروزو به فردا نمينداخت ، با شناسنامه ام اومده ديدنم و ديگه اينكه خاله و داييم تمام خونه رو براي ورود من گلبارون كردند. يكي دوتا عكس هم مثل اينها ميذاشت . ( چون مامانم وبلاگ نداره خودم اين كارو مي كنم ) .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

آنا در تولد دوسالگي 

آنا در تولد چهار سالگي 

پنچشنبه شب با هماهنگي و برنامه ريزي همسر مهربونم يك جشن تولد خونوادگي كوچولو داشتم و كلي محبت و عشق و كادوهاي خوشگل و تلفنهاي محبت آميز . همه خيلي لطف كردند و همسر مهربونم هم از عشق و همكاري و محبت سنگ تموم گذاشت . يك هديه بسيار با ارزش و به يادموندني هم از دوستان عزيزم اروند دوست داشتني و پدر گلش دريافت كردم كه بسيار غافلگيرم كرد و اينهمه توجه از يك دوست نديده اشك شوق رو روگونه هام جاري كرد . لطف و صفايي كه توي اين فضاي مجازي از دوستانمون مي گيريم گاه به مراتب واقعي تر و صادقانه تر از برخي توجهاتيست كه در محيط واقعي دريافت مي كنيم . از همه دوستاني كه به هرشكل منو مورد محبت قراردادند سپاسگزارم و اميدوارم هميشه شاد باشيد .

 

راستي آهو علاوه بر هديه قشنگي كه با بابايي براي من خريده بودند ، يك شاخه گل رز و يكي از پاك كنهاي فانتزي خودش كه كادو كرده بود و اين 3 تا نقاشي رو به عنوان هديه تولد به من داد . شرح مختصري هم از هركدوم براساس اونچه آهو گفته مي تونيد ببينيد . 

 

دختر و پسری كه باهم قهر بودند حالا آشتی كردند و تصميم ازدواج دارند . آهو واميرعلی (همكلاسش) هستند .

راستش ما تكليف خودمونو درمورد اميرعلی نفهميديم . يك  روز مياد خونه و درجواب نقشه اون ، براش نقشه می كشه . يكروز هم اينجوری ... و باز هم نفهميديم بالاخره داماد كدوم يكيه ؟ اميرعلی ، اميد ، برديا يا اميرحسين ؟

    

 

مرغ با جوجه اش مشغول خوردن آب و دونه هستند و آقا خروسه هم مشغول قوقولی قوقو و اون خط فنر مانند هم صدای خروسه است . من خودم از دم رنگ و وارنگ آقا خروسه خيلی خوشم اومد .

 

اين هم يك خيابونه با پليس و سگ و چراغ راهنمايی . اون چيزی كه برای من جالب بود قيافه سگه است كه به نظر من از آقا پليسه قشنگتره .

 

از دوست و همكار محترمی كه زحمت عكسها رو كشيدند ممنونم .

/ 57 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنوش

تولدت مبارک. راستی فکر می کنی وقتی همسن مامانت بشی و این نقاشیها رو اینجا ببینی چه حسی پیدا میکنی؟ اصلا چه حسی داره که بچه آدم به آدم کادو بده و تولدش رو تبریک بگه. بنظرم باید قشنگ باشه. مگه نه؟می بینم که رئیس شما هم دست کمی از رئیس ما نداره. من که جرأت نوشتن در موردش رو ندارم. یکدفعه نوشتم و از بد حادثه وبلاگ منو پیدا کرد و خواند و باقی قضایا را هم خودت حدس بزن. شاد باشی.

سپهر

اولا تولدتون مبارک. دوما اون زبون دراز چی بود؟ چطور می خواهيد به آهو ياد بدهيد که زبون درازی کار زشتی است؟سوما ديگه بايد بچه ها در انتخاب آزاد گذاشت. شايد آهو فعلا قصد داره هر چهارتاشون رو بگذاره سرکار. چيکارش داريد.

آنا

به سپهر : عزيز دلم وقتی بزرگ شدی و رفتی ومدرسه توی کتاب فارسی کلاس چهارم البته اگر درساتون مثل اونايی باشه که ما خونديم يک جايی نوشته : ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان ... در مورد آهو هم حق با توست . ما کاری بهش نداریم فقط میخواستیم تکلیف خودمونو بدونیم .

آنا

به فرنوش : مطمئنم توی اون سن با ديدن اين نقاشيها خاطرات اين روزها برام زنده ميشه و اشک تو چشمام حلقه ميزنه و به قول بابای اروند ميگم :‌چه زود دير شد !!! اما درمورد رئيس من هم بارها به اين قضيه فکر کردم که ممکنه رئيس اينجا رو پيدا کنه و بعيد نيست تا حالا هم اين اتفاق نيفتاده باشه ولی خب باز به خودم گفتم اين يک قضيه خصوصيه و فکر من مال خودمه و من فقط دارم يک کم بلند فکر می کنم ... همين ...

اروند

حالا که اصرار می کنی؛ می تونی يکی از يادبرگهايی که به قول تو خيلی محرمانه نيست را در اين لينک بخوانی: http://weblog.zendehrood.com/comments.aspx?WeblogID=delnevesht&MemoID=15072 البته تعجب می کنم که چطور تاکنون آن را کشف نکرده بودی؟!! راستی نمی دونم چرا؟ ولی اين کامنت آخريت به نظرم چسبش خيلی زياد بود!! و دست آخر اينکه باز نمی دونم چرا احساس می کنم خیلی زودتر از معمول به انتهای آبان رسیدیم؟!! نه! خدائيش خيلی زود دير نشد؟!

آنا

به پدر اروند : ممنون از اينکه بالاخره اجازه داديد که يکی از اون يادبرگهارو بخونم . البته قبلا خونده بودم ولی نمی دونستم که مخاطب خاص داره . در مورد تموم شدن آبان هم ناراحت نيستم چون آذر شروع ميشه . ماهی که اگر ارزشش بيشتر از آبان نباشه کمتر از اون نيست . ماهی که طعم زيبای مادرشدن رو چشيدم ... زندگی جاريست ...

۞ Ali ۞

اين منم ! يه مردِ شرقی ، با يه عالمه ترانه* يه ترانه خونِ خسته ، با نگاهِ عاشقانه* اين منم ! يه مردِ شرقی، يه برنده ، يه ستاره* نبض سازُ تو ترانه زنده می‌کنم دوباره* اما تو آينه کی‌ام من ؟ يه ترانه‌ساز خسته ! که نبودنِ يه ياور ، همه جاده‌هاشُ بسته ! گفتی از حادثه بگذر برای به من رسيدن* از همه دنيا گذشتم ، حالا اين تو ، حالا اين من ! معنی به تو رسيدن نرسيدن به خودم بود ! توی قصه‌ی منُ تو ، حرفِ عاشقانه کم بود ! بی تو بازنده ترينم ، ای برنده‌ی هميشه ! غصه‌ی نبودنِ تو ، تو ترانه جا نميشه ! با تو من برنده ميشم ، توی اين ترانه‌بازی * تو سکوتِ خلوتِ من ، تو مثِ صدای سازی* با تو اين عاشق شرقی روی قله‌ی ترانه‌س* حرفِ آخرم تويی ، تو ! اين ترانه‌ها بهانه‌س * گفتی از حادثه بگذر برای به من رسيدن * از همه دنيا گذشتم ، حالا اين تو ، حالا اين من ! معنی به تو رسيدن نرسيدن به خودم بود ! توی قصه‌ی منُ تو ، حرفِ عاشقانه کم بود !

dorna

سلام انا جان تولد مبارک خانومی اينشالله هميشه با شادی کنار خانواده گلت زندگی رو سپری کنی و زندگيت سر شار از تولدهای تازه و نو شدنهای خوب باشه نازی چقدر پاک و زيبا و معصوم بودی (و هستی) توی عکسهای بچگی اهو رو ببوس اميدوارم بالاخره داماد انتخاب بشه ما بيايم يه دلی از عذت در بياريم

negar

بازم تولدت مبارک مامان اهو خوشگله

مامان ديبا

سلام آنا جون شرمنده من باز تاخير دارم تولدت مبارك انشاالله كه صد و بيست سال عمر باعزت داشته باشي و سايه ات بالاي سر آهو خانم گل باشه من نميدونم چرا امروز هيچ عكسي رو نميبينم ! از تعاريفي كه براي عكسها نوشتي دلم ضعف ميره ببينمشون!