امشب در سر شوری دارم*

تمام سهم تنهایی من از کل 7 روز یا به عبارتی 168 ساعت هفته، فاصله ساعت 16:15 تا دقایقی قبل از 17 روز دوشنبه هاست. زمانی که از خانه به سمت کلاس رانندگی می کنم و بعدش هم فاصله ساعت 20 تا 20:45، مسیر برگشتم در همان شب. این فاصله تنها وقتی است که از آنِ خودِ خودم است. بدون حضور شخصی دیگر، بدون صدای تلویزیون، زنگ تلفن، رفت و آمدهای سرزده و گاه و بی گاه و ناتمام همکاران به خصوص آقای میم، که درکنار همه محاسنش، عیب بزرگش این است که حرف هایش تمامی ندارد. فرقی نمی کند بخواهد گزارش کار بدهد، گله داشته باشد، خوشحال باشد یا ناراحت، از پسر چند ماهه اش بخواهد تعریف کند یا از همسرش. آنقدر همه چیز را مفصل و کشدار و با ذکر جزئیات شرح می دهد که دلت می خواهد خودت را بگیری قیمه قیمه کنی و بزنی از دستش که هرچه سعی می کنی سر و ته حرف را قیچی کنی، باز کار خودش را می کند. می گفتم که تنها فرصت خلوت من همین دو تایم حداکثر 45 دقیقه ای دوشنبه هاست. امشب فرصت 45 دقیقه ای برگشتم حال غریبی داشتم. سوار ماشین که شدم سبک بودم. حتی دلم نیامد ضبط ماشین را هم روشن شدم. فقط سکوت می خواستم. باران لطیف بهاری و صدای اذان وقتی که وسط میدان صنعت بودم حال خوشم را خوش تر کرد.
 امشب جلسه آخر این ترم بود. باتوجه به موضوع بحث، یک ساعت آخر کلاس برنامه ویژه ای تدارک دیده شده بود که بعد از جدا کردن گروه خانم ها و آقایان از هم شروع شد. نور کم، چشمان بسته، موزیک خاص، تجسم و حس نزدیکی مرگ خود، کمی رها کردن خود و بیرون ریختن حس های درونی و شستن چشم ها که حتی برای منی که معمولا خودم را رها نمی کنم و از خود بی خود نمی شوم تجربه جذابی بود. بعد ازآن هم درآغوش گرفتن اطرافیان، دست هم را در درست گرفتن و حلقه ساختن، آواز خواندن و .....
 در پایان کلاس، ایستادم تا از خانمی که بین آن چند آغوش ناآشنا و اتفاقی، گرم ترین و صمیمانه ترین آغوش را به من داده بود -درحالیکه در گوش هم غوغای ستارگان* می خواندیم- تشکر کنم. دوباره  بغلم کرد، بوسیدم و گفت: "تو هم چه صدای زیبایی داشتی." او که حتی نمی دانم اسمش چیست،  با این حرفش برای بار دوم حس شیرین و دلپذیری را در وجودم ریخت، بدون آنکه بداند من از کودکی آرزو داشتم آنقدر صدای زیبایی می داشتم که خواننده و یا گوینده می شدم.

 

*  آهنگ بسیار زیبایی است از پروین که محمد اص/فهانی آنرا بازخوانی کرده. 

/ 5 نظر / 13 بازدید
تنديس

سلام، من مدت زيادي نيست كه وبلاگ شما رو مي خونم، شايد قبلاً‌ درباره كلاسي كه شركت مي كنيد توضيح داده باشيد اما براي من خيلي جالب بود كه بيشتر راجع به اين كلاس بدونم البته اگر براتون ممكن بود [گل]ممنون

آبان دخت

چقدر آرامش داشت اين نوشته عزيزم ... برايم از كلاست بگو لطفن .

پرتابه

سلام آنا جان وقتت بخیر... من یکی از اعضای پرتابه هستم. می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن... من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی... منتظرتیم http://Partabeh.Com

سمیه

چقدر خوب چقدر به این کلاسها احتیاج دارم... خوش بگذره بانو

مامان درسا

عزیزم نهایت استفاده رو از این تایم کوتاه بکن و حسابی کیف کن. من هم خیلی وقتها احتیاج دارم که تنها باشم و دور دور از همه و از این همه دغدغه ولی حیف که فعلا میسر نیست که نیست. همه اطرافیانم متوجه این موضوع هستن و یه جوری بهم یادآوری می کنن که یه کاری واسه خودم بکنم دخترخاله جانم هم که باحضور دراین کلاس ها خیلی تغییر کرده و حالا حامی شده مرتب زنگ می زنه که منو راهی کنه ولی هنوز میسر نشده که نشده.... افسوس از این همه نشدن ها.....