هم بد ، هم خوب

چند شب پيش خوابي ديدم كه خيلي مضطرب و و حشتزده ام كرد . خواب ديدم كه اوضاع و احوال جامعه ، خبر از يك جنگ قريب الوقوع مي داد . من و بابايي رفته بوديم بيرون و آهو پيش مامانم اينها بود و اونها هم مهمون داشتند . تو راه برگشت ، يك جايي خيلي نزديك به خونه ، يك چيزي شبيه موشك كه هاله اي از نور اونو احاطه كرده بود توي يك ساختمون فرود اومد . به شدت ترسيدم و به بابايي گفتم بدو زود بريم خونه كه هر اتفاقي قراره برامون بيفته پيش آهو باشيم . رسيديم خونه و من خيلي سريع به مامانم اينها گفتم زودباشيد بايد بريم ، بايد خونه رو خالي كنيم هرلحظه ممكنه يك موشك فرود بياد . بابام گفت : صبركن پول و مداركو بردارم . اينجوري كه نمي شه ... درحاليكه داشتم از شدت اضطراب مي مردم گفتم وقت نيست . عجله كنيد . همين موقع ديدم كه يك وسيله اي شبيه تانك ، كه يك توپ سنگي خيلي بزرگ حمل مي كرد و راننده اش هم بالاي اون وسيله نشسته بود همينطور كه داشت طول خيابونو طي مي كرد ، جلوي خونه مامان اينها ايستاد و پيچيد به سمت خونه ، طوريكه دقيقا" روبروي خونه قرار گرفت و چشم دوخت تو چشم ما . قصد داشت اون توپو شليك كنه به طرفمون ، كه من دست آهو رو گرفتم و رفتم پيشش و گفتم : تو رو خدا به بچه من رحم كن ، بگذار نجاتش بدم . راننده موافقت كرد و گفت : زود باش برو . بعد بهش گفتم : آخه باباشم بايد بياد ، بدون اون كه نميشه . گفت : خيلي خب ، زود باشيد . همون موقع كه بابايي داشت ميومد بيرون ، به خواهر كوچيكم اشاره كردم كه تو هم يواشكي بيا بيرون . بعد هم با هزار خواهش و التماس ، راضيش كردم كه اجازه بده بابا و مامانمم بيان بيرون .  خلاصه به هر طريقي كه بود فرار كرديم و اونم توپو شليك كرد تو خونه . گريه مي كرديم و مي دويديم . انقدر بدون آمادگي فرار كرده بوديم كه براي اينكه شب رو بتونيم توي يك هتل بمونيم بابام مجبور شد انگشترشو گرو بگذاره . نمي تونم توصيف كنم چه حال بدي داشتم از اينكه فكر مي كردم ديگه نه خونه اي داريم و نه پولي . يك جنگزده بيچاره و فقير كه راهي به جايي نداره . فردا صبح رفتيم به سمت خونه و از توي خرابه ها من تونستم جعبه طلاهام رو كه كج و معوج شده بود ولي محتوياتش سالم بود پيدا كنم . خيلي خوشحال شده بودم از اينكه يك سرمايه اي هرچند كم در اختيار داريم ... توي همين گير و دار بودم كه با صداي آهو كه براي دستشويي پاشده بود بيدار شدم باوجود اينكه فهميدم تمام اين جريانات خواب بوده ، ولي هنوز بغض داشتم و به شدت وحشتزده بودم . نمي دونم تعبير اين خواب چيه ولي يكبار ديگه به اين نتيجه رسيدم كه اهميت امنيت اگر بيشتراز سلامتي نباشه ، كمتر از اون هم نيست .  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

* سالگرد ازدواجمونو به خودم و بابايي ( كه امسال هم مثل پارسال اين روزو فراموش كرده بود و می خواست از اين کلک قديمی که : " اِه مگر امروز نوزدهمه ؟ نه بابا هيجدهمه " استفاده کنه که خب جواب نداد ) تبريك مي گم .

 

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانیا

سالگرد ازدواجتون که حسابی مبارک... وقتی داشتم خوابتو می خوندم يه لحظه فکر کردم دارم فيلم می بينيم... واقعا همچين اتفاقايی وحشتناکه.

مامان امیر مهدی

سالگرد ازدواجتون مبارک .موافقم امنیت و سلامتی برای داشتن یه زندگی اروم لازم هستند

shabnam

خدایا دوباره جنگ و بدبختی به سراغ ما مردم نياد... سالگرد ازدواجتون يه عالمه مبارک ... راستی مگه امروز نوزدهمه ؟‌:) ...شاد باشی ...شبنم

مامان گیگیل

خيلی خواب وحشتناکی بود. سالگرد ازدواجت هم مبارک. جالب اينجاست که باباش گيگيل اين جور وقت ها مدام خودش رو می زنه به فراموشی و تازه وقتی آدم مطمئن شد که يادش رفته به روی خودش مياره. اما اين مردا هميشه يه کلکی توی آستين دارن. باباش آهو خيلی مرد خوبيه که از يه کلک قديمی هميشه استفاده می کنه

اروند

سلام بر آنای عزيز اولاْ حيف شد که بيد مجنون رو نديدی! وگرنه اين مردارو بهتر می شناختی و قدر همسر گرامو بيشتر می دونستی! دوماْ ما مردا که ديگه مشتی نداريم که بخواد باز يا بسته باشه! اونم در پيشگاه شما ايالات متحده!! و دست آخر آنکه يواش يواش داره انتظار به سر می رسه و در مرحله اول ۲۸ تعریف از دنیای آزاد جواز ورود به فینال را گرفته اند!

ماماني

وای آنا جون خيلی خواب وحشتناکی بود من که موقع خوندن می لرزيدم ایشالله خیره .سالگرد ازدواجتون به شما و بابايی و آهو جون مبارک باشه ايشالله هميشه در کنار هم سلامت باشين .

نازمهر

عجب خوابی! يه جورايی فيلم بود البته از نوع وحشتناکش. آنا جان ايشالا هيچ وقت چنين اتفاق نمی افته و فقط توی خواب بوده. منم هروقت شب پيتزايی کالباسی چيزی می خورم حتما کابوس می بينم

آنا

به نازمهر : من اون شب اصلا شام نخورده بودم .