آقاجان

یک همچین شبی بود. چند ساعتی دیرتر. تلفن زنگ زد. مامان بزرگ بود که خیلی مختصر و کوتاه خبر فوت آقاجان - بابای بابا - را داد. خبر دور از ذهن نبود. آقاجان چند روزی بود که خیلی بدحال بود و تقریبا همه می دانستیم که دیگر مدت زیادی میهمان این زمین نخواهد بود. با اینحال از دست دادن هیچ عزیزی، هیچ زمانی و تحت هیچ شرایطی آسان نخواهد بود. ظرف چند ساعت همه بچه ها و خانواده هاشان، توی خانه پدری جمع شدند، به جز عمو کوچیکه و خانواده اش که مشهد زندگی می کردند و قرار بود برای دیدن آقاجان که می دانستند بدحال است و چشم انتظار پسر کوچکش بیایند. اما بین راه سر از شمال درآورده بودند. دو سه روزی گذشت و خبری از عمو نبود، دریغ از یک تماس تلفنی. بابا خیلی دلخور بود که چرا عمو اینقدر بی توجه و سهل انگار است. از اینکه چرا آقاجان را چشم به راه نگه داشت. از اینکه چرا توی مراسم نیست و هیچ خبری هم از او نیست. بارسنگینی روی دوش بابا بود. فکر می کنم پایان روز سوم و شاید هم روزچهارم بود که رسیدند. خب در اکثر خانواده ها یک قانون نانوشته وجود دارد و آن این است که فرزندان کوچک خانواده همیشه کوچکند و درهرسن و هر شرایطی که باشند اشتباهاتشان به حساب کوچکی و بی تجربگی گذاشته می شود و سریع بخشیده می شود. در خانواده پدری هم همیشه تا بوده همین بوده و بابا از زمان نوجوانی اش به دلیل پسر بزرگ خانواده بودن -حتی با داشتن پدر- مسئولیت کل این خانواده بزرگ را به دوش کشیده بود و عموی کوچک از دید همه همیشه مظلوم و مستحق توجه و محبت. آن روز هم مامان بزرگ و نه عمه ها که در نبود عمو شکوه شکایت هایشان را به بابا می کردند، بعد از دیدنش همه چیز را از یاد بردند و هیچ گله ای به عمو نکردند. 
امروز بعد از 18 سال، پسر عمو پستی توی ف/یس ب/وک گذاشته بود و ماجرای آن روز را نوشته بود. از اینکه در تمام طول مسیر عمو چه دلشوره ای داشته. چه سبقت های ناجوری که نگرفته. از اینکه توی راه هیچ نخورده بوده و اینکه حتی ناهار را هم توی ماشین و درحال حرکت خورده بودند تا زودتر برسند. از اینکه پس از ورود به شهر و دیارش، مثل همیشه خندان و سرحال نشده و محاسن شهرش را به رخ همسر و دو فرزندش نکشیده. از اینکه با دیدن اعلامیه فوت آقاجان چه حالی شده و چطور ماشین را وسط کوچه رها کرده بود - از اینجایش را خودم به خاطر دارم- که چطور دم در خانه بر پیشانی اش می کوبید و گریه می کرد و بقیه ماجرا. 
امروز قضیه را از آن سو می دیدم. بعد کمی دیدم نسبت به عمو و میزان تقصیرش در آن روز تغییر کرد. بعد حتی دلم برایش سوخت. حس کردم برای او هم چقدر سخت بوده که در مرگ پدرش نبوده. چقدر سخت بوده که در بازگشت از سفر تفریحی فهمیده که پدر چشم انتظارش، چشم به راه او رفته. اینها به اندازه کافی برای او سخت بوده که نیازی به سرزنش و شماتت نباشد و حتما سنگینی این کوتاهی همیشه با او و وجدانش همراه بوده. آنقدر سخت بوده که بعد از 18 سال، پسر 10 ساله آن روز بیاید و ماجرای آن روز را مو به مو بنویسد و به جبران آن کوتاهی، در یک مراسم یادبود مجازی نوه ها را دور هم جمع کند و یاد و خاطره پدربزرگ محبوبش را زنده کند. 

/ 2 نظر / 26 بازدید
مرد احساسی

برای بعـــــضی از آدمها محبتــــــــــــ مثل فیلم خارجی بدون زیرنویس می مونه ؛ نمی فهمـــنش... ! به منم سر بزنید لطفا

Mohammad Ramezani Pour

با سلام به سایت ما نیز سری بزنید شاید مطالبی که میخواهید بدست آورید. جهت آمار بازدید و کسب رتبه با سایت پاتوق شهر تبادل لینک کنید.(وقت چندانی نمی گیرد.) راستی انجمن هم افتتاح شد که شما دوستان عزیز میتوانید مشکلات و سوالات خود را مطرح نمایید.(مخصوصا در زمینه ی وبلاگ و کد نویسی) آدرس سایت = http://www.patoghshahr.ir آدرس تبادل لینک = http://www.link.patoghshahr.ir آدرس انجمن سایت =http://www.patoghshahr.ir/Forum موفق باشید!