ایستاده در باد

در یک سال گذشته این دومین بار است که من هدف برنامه های آقایان قرار گرفته ام و به صورت جدی درگیر بازی های کثیف اداری  شده ام. دفعه پیش به خیر گذشت، اما این بار استارت کار خورده شده و مسیر شغلی ام درحال یک تغییر اجباری است که دوستش ندارم. همه کسانی که من را از نزدیک می شناسند، می دانند که متاسفانه یا خوشبختانه، کار برای من مقوله جدیی است، اما آنچه خیلی دارد آزارم می دهد، حواشی این رخداد و چشم انداز ناخوشایند آن است که بنا به دلایلی از توضیح بیشتر در این فضا خودداری می کنم.

این ماجرا در ابتدا حسابی به همم ریخت، اما الان کمی آرام ترم. راستش سه شنبه شب را در بی قراری و کلافگی و بغض وحشتناکی گذراندم. آقای همسر هم تهران نبود و فقط من بودم و دخترک. خدا می داند شب را چطور به صبح رساندم. چهارشنبه غروب زنگ زدم به آقای همسر. می خواستم بگویم که بیاید. راستش شما که غریبه نیستید، واقعا نیاز داشتم که کسی بغلم کند. دیدم در راه است. آمد. بودنش و حرف هایش آرامش بخش بود. هرچند که گاهی یادش می رفت که فقط باید بشنود و مسائل مملکتی را قاطی ماجرای من نکند و بحث را اینهمه جدی و س.ی.ا.س.ی نکند و همینکه بگوید "گور پدرشون" به اندازه دو ساعت نطق و فلسفه بافی برای من کارساز است. اوقات خوبی که آخر هفته سه تایی بیرون از خانه در این هوای زیبای پاییزی داشتیم، ناهار ظهر جمعه، گلدان خوشگلی که خریدیم و الان روی میز آشپزخانه جا گرفته و حتی حضور مهربانانه دوستان مجازی حالم را بهتر کرد. الان کمی به خودم مسلط ترم، هرچند از یک ساعت دیگرم خبر ندارم و دقیقا معلوم نیست که چه چیزی در انتظارم خواهد بود.  
از پارسال و سر جریانات اداره به این باور تلخ اما آرامش بخش رسیدم و حضورم در کلاسهای خودشناسی هم مُهر تایید بر آن می زند که تصور آنکه همیشه اتفاقات ناگوار پاسخی برای اعمال نادرست ما هستند، یک باور خام معصومانه است و باید بپذیریم که وقایع خوب و بد ممکن است در زندگی هر فردی اتفاق بیفتد حتی زمانی که تصور می کند همه راه را درست رفته است. پس دیگر وِردِ "آخه چرا من !؟" نمی گیرم. با این باور، ما ناکامی های زندگی را می پذیریم و هرچند دشوار، اما با آنها روبرو می شویم و به جای آنکه در دور باطل چرایی ها و دنبال مقصر گشتن و محاکمه و سرزنش خودمان بیفتیم، به فکر مبارزه و یافتن چاره ای برای بیرون آمدن از مهلکه و زنده ماندن خواهیم بود.
دارم تلاش خودم را می کنم، اما به عنوان یک شاگرد تازه کار در این مسیر، از خودم توقع شعبده بازی ندارم. حتی ممکن است بدجور زمین بخورم. شرایط بیرونی تحت کنترل من نیست. اما اگر بتوانم خودم را، احساسات و توانمندی هایم را درست جهت دهی کنم گام بزرگی برداشته ام. به امید فرداهای بهتر افتان و خیزان جلو می روم. وضعیت سخت و ناخوشایندی است. برایم دعا کنید.

 

پ.ن : امروز هم به یک دلیل واهی و بهانه ای به ظاهر دوستانه، خاله خرسه - ببخشید جناب مدیر- بنده را ساعت 9:30 روانه منزل نمودند و این پست بدین سان در این ساعت از روز هوا شد وگرنه ماه هاست که بنده از توی اداره به هیچ عنوان دست به وبلاگم نمی زنم. این را وقتی داشتم گوشت چرخ کرده و پیاز را چنگ می زدم و خرمالوهای درخت همسایه روبرویی را تماشا می کردم، یادم افتاد که بنویسم.

/ 8 نظر / 13 بازدید
بانو

امان از این مشکلات کاری که واقعا سخت بشه مدیریتشون کرد تا روی زندگی شخصی تاثیر نذاره! من هم کمابیش با این مشکلات که همه از یه خصومت شخصی نشات میگیرن دست به گریبانم! همه برای هم دعا کنیم در این اوضاع نا امنی شغلی!!!

ms

امدوارم پایان خوبی داشته باشه نمیدونم چرا ، ولی حس میکنم شما در یه جایی مثل استانداری کار میکنید انجا تنها جایی است که روابط در مدیریت ها بسیار تاثیرگذاره

مامان درسا

آنای عزیزم امیدوارم این دفعه هم بتونی مشکلو خوب حل کنی یا حداقل بتونی راحت تر باهاش کنار بیای. این دغدغه ها همیشه تو محیط کار هست هرچند که کلا زندگی دغدغه س وفرازونشیب. مواظب خودت و دلتو و روحیه ات باش.

میچکاکلی

حدودا دو ماه پیش اتفاق مشابهی برای همخانه افتاد که منجر شد به درگیری و از دست دادن سمت و کاهش سی درصدی حقوق. درست زمانی که یه وام نسبتا سنگین گرفتیم و باید اقساطشو که باد میاره بپردازیم. من معتقدم این نیز بگذرد. صبور باش و مراقب.. مبادا کار دست خودت بدی دخترجان.

مامان کوشا

سلام دوست قدیمی غمگین نبینمت

نفس

خوشحالم که اینقدر خوب سعی می کنی مسائل کاریت طبقه بندی کنی و برایش راه حل پیدا کنی و اینکه به این باور رسیدی که زندگی مخلوطی از روزهای خوب و بد هست و به قول خودت پاداش و جزای اعمال ما نیست خودش یک قدم خیلی بزرگه . امیدوارم مشکلاتت هر چه زودتر حل بشه و خدا یک عقلی به همه رئیسهای ادارت عطا کنه .

الهام

سلام امیدوارم روزها و اتفاقات خوبی در پیش رو داشته باشی[گل][لبخند]